<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میهن سبز</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com</link>
<description>سر بلندی گر بخواهی با همه یک رنگ باش     قالی از صد رنگی خود زیر پا افتاده است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 06 Feb 2014 04:51:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی برای کسب تجربیات جدید هست</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/373</link>
<description>درووووووووووووووود چه روز فوق العاده ای هست امروز عاشق این موقعیتم، تا دیروز داشت برف می اومد . امروز کنار برف خورشید داره می تاابه از دوشنبه که به فکرش بودم یه برنامه بچینم برای امروز اماده شد. هر چند خیلی درسا برام داشت سه شنبه پیام دادم به مهشید وقتی تازه از بیرون اومده بودم می دونستم هوا سرده و داشت برف می اومد ۵ شنبه بریم توچال؟ گفتم یه سوپ داغ هم درست میکنم می چسبه گفت عالیه ولی اهوازم جمعه برمی گردم این اولین نه گفتم باشه با مهرداد هماهنگ می کنم</description>
<pubDate>Thu, 06 Feb 2014 04:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/373</guid>
</item>
<item>
<title>دفاع سمیرا!!!</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/372</link>
<description>درووووود امروز چه روزی بود دیروز دفاع بودم خیلی خووب بود به خودم قول دادم جوری باشم که مثل اون باشم مسلط و عالی هوا برگشتنه فوق العاده بود سرده ولی زیباست تصمیم گرفتم حتما یه برنامه بچینم بریم بیروون برف بازی از امروز بنویسم امروز روز دفاع سمیرا بود دیشب سارا بهم گفت یک هست گفتم میاام ساعت ۱۱:۳۰ بود راه افتادم دیگه حداکثر امکان لباس رو پوشیده بودم ولی بعد به این نتیجه رسیدم باید دو تا جوراب هم می پوشیدم ساعت ۱۲:۳۵ دقیقه علوم تحقیقات بودم زنگیدم به سارا</description>
<pubDate>Tue, 04 Feb 2014 19:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/372</guid>
</item>
<item>
<title>اشتباهاتم نمی تونه سده راهم بشه</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/371</link>
<description>درووود دیشب نتونستم بخوابم یعنی نزدیکای سحر بیدار شدم تا خود صبح خوابم نبرد دیگه نگران پایان نامه بودم و فکرا جور واجور عذابم میداد چه صبح باشکوهی هم شروع شد دوباره آقا رضا پیامک داده بود شما بهم خیانت کردید چرا به ریحان گفتین من میخوام برم خارج چرااا این چرااا اووون خسته اممممم دردهای خودم کمه این مشکلات هم سوهان روحمه مرضیه میگه نباید خودتو وسط بندازی من نمی دوونم چرا هی من وسط قرار می گیرم آخههه من نمی دوونم چرا بر خلاف همه تلاشام برای این که منطقی</description>
<pubDate>Sat, 01 Feb 2014 08:54:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/371</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ جوره ولی احساسم نه</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/370</link>
<description>درووووووووودددد امروز ۱۱-۱۱ هست میخواستیم به جای ۱۳ بهمن که تولد عرفانه و نیست امروز براش تولد بگیریم ولی امروز روز خیلی بدی بووووود تا ظهر که ناهار تولد رو خوردیم نه ، بعدش هر چی حادثه بد بود خراب شد رو سرم اولین که خصوصی و خانوادگی هست دومیش که ظهر نتونستم بخوابم سرم درد می کرد هم کلاسیم پیامک داد مسئولیت نمره ها رو زده شما چند شدید رفتم دیدم بهم داده ۱۲.۵ یعنی دااغوونم کرد سوگلی کلاس گرفته ۱۹.۵ به دو تا از هم کلاسی هام که گفتم اولی جواب داده درست متوجه</description>
<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 15:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/370</guid>
</item>
<item>
<title>وقت رفتن- دربند</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/369</link>
<description>درووووود بعد از شنبه که با مریم رفتیم خونه نسرین غیر اون داستان بانک ، خوش گذشت بعد از چند وقت دور هم بودیم هر چند جای سارا مهدیه و عاطی خالی بود فیلم عقد مریم رو دیدیم کلی حرف زدیم بعد ناهار اول مریم رفت من بعد از یکم صحبت با نسرین اومدم خونه. امروز هم میخوام برم خونه شون دیروز عمل داشت الان خوبه خدا را شکر برم ببینمش چه زووود می گذره من دوباره بلیت برگشتمو خریدم از این لحظه متنفرم برام سخته . دیروز ساعت ۴ با مرضیه رفتیم چهارباغ یکم خرید برای مرضیه مانتو</description>
<pubDate>Wed, 29 Jan 2014 05:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/369</guid>
</item>
<item>
<title>بی تفاوتی یعنی مرگ تدریجی</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/368</link>
<description>دروووووود امروز تا حد مرگ عصبانی شدم رفته بودم از خودپرداز پول بگیریم ۲۵ دقیقه تو صف بودم بعد که کلی حرص خوردم از کندی افراد جلوییم خودپرداز پول نداد رئیسشون میگفت گیر داره ربطی به پول نداره گفتم من نیم ساعته منتظرم بیاید ببینید چشه گفت خانم من الان مشتری دارم نمی توونم بیام از داخل شعبه بگیرید از کارمنده می پرسم باید کجا این کار رو بکنم گفت نوبت بگیر صداتون میکنن نفر ۵۱ بودم نوبت پاره کردم اومدم بیرون شماره شعبه رو یادداشت کردم زنگ بزنم شکایات عصبانی تر</description>
<pubDate>Sat, 25 Jan 2014 19:05:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/368</guid>
</item>
<item>
<title>روز میلادم</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/366</link>
<description>درووووووووووووووووووووووودددد امروز تولدمون هست البته دیگه شب شد فردا اخرین روز دی ماه هست که میشه به یاد دی ماه خوش بود خدا بهمون حال داد که همراه با میلاد حضرت محمد و فرزندشون امام صادق بود دیروز اصفهان هم یه برف عالی اومد ما قرار گذاشته بودیم سارا میاد اصفهان بریم بیرون خوب شب قبلش مریم گفت شاید بیام نسرین صبح چون برف می یومد گفت نمیاد مهدیه هم که راهش دوره انتظار نداشتیم بیاد صبح به سارا پیامک زدم برف بیاد یا نیاد قرار امروزمون تو میدون امام تغییر نمی</description>
<pubDate>Sun, 19 Jan 2014 18:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/366</guid>
</item>
<item>
<title>کوه صفه </title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/365</link>
<description>دروووود امروز بعد از این که از یکشنبه تا امروز داشتم روی این مقاله لعنتی سازمان ها کار می کردم قرار گذاشتیم عصر بریم کوه صفه من و مرضیه و مامان رفتیم خاله مهری و زن دایی و دختراشون و محمد ها اقا محمد و محمد یه جوری اومدن گفتیم میخوان تا قله برن با تجهیزات کامل از همون ابتداها محمد می گفت خوب دیگه برگردیم رسیده بودیم به شهدای گم نام میگفت من میرم شهدا نزدیک تر هم هست اولش گفتیم این دامنه اش هست گفت اگه دامنه اش اینه خودش چیه یکم شیب تند تر می شد میگفت دامنش</description>
<pubDate>Fri, 17 Jan 2014 19:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/365</guid>
</item>
<item>
<title>برگشت به آغوش خانواده</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/364</link>
<description>دروووووووووددددد من خوونه ام امروز ساعت ۱۱ حرکت کردم ساعت ۴ که رسید دم پلیس راه باور نمی کردم با ذوق زنگیدم به بابا ، گفتم من ۲۰ - ۲۵ دقیقه دیگه ترمینال کاوه ام ،الان پلیس راهم تهران قم رو خواب بودم بعد هم که وایساد الویه امو خوردم دوباره اومدیم یکم کتاب خووندم و خوابم برد بلند شدم احساس کردم میمه رو رد کرده دوباره یکم اهنگ گوش کردم دیدم پلیس راهم باور نمی کردم با این که دو هفته بود تهران بودم خیلی بد گذشت احساس می کردم یه ماهی هست نبودم صبح که تو اتاق ذوق</description>
<pubDate>Sun, 12 Jan 2014 16:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/364</guid>
</item>
<item>
<title>شیرینی قبولی و روز آخر ترم 3</title>
<link>https://mihanesabzam.blogfa.com/post/363</link>
<description>دروووووووووووددد بلاخره تموم شد امروز دو تا امتحان داشتم خدا را شکر هر دو رو گند زدم من اصلا نمی توونم دو تا امتحان رو توی یه روز بدم ولش کن دیگه از دست من خارج شد پنجشنبه می خواستیم بریم درکه ریحان می خواست شیرینی قبول بهمون بده غروب که با ریحان رفتیم بیرون رفتم یکم برف بر داارم یهوویی دیدم فقط من پهنه زمینم اینقدر ناگهانی اتفاق افتاد که هر دومون شوکه شدیم با کمر اومدم زمین و کمرم خورد لبه پله ها اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که نخاعم اسیب ندیده باشه</description>
<pubDate>Sat, 11 Jan 2014 17:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mihanesabzam</dc:creator>
<guid>mihanesabzam.blogfa.com/post/363</guid>
</item>
</channel>
</rss>
