زندگی برای کسب تجربیات جدید هست
چه روز فوق العاده ای هست امروز![]()
عاشق این موقعیتم، تا دیروز داشت برف می اومد . امروز کنار برف خورشید داره می تاابه![]()
از دوشنبه که به فکرش بودم یه برنامه بچینم برای امروز اماده شد.
هر چند خیلی درسا برام داشت
سه شنبه پیام دادم به مهشید وقتی تازه از بیرون اومده بودم می دونستم هوا سرده و داشت برف می اومد
۵ شنبه بریم توچال؟
گفتم یه سوپ داغ هم درست میکنم می چسبه
گفت عالیه ولی اهوازم جمعه برمی گردم![]()
این اولین نه
گفتم باشه با مهرداد هماهنگ می کنم مجبوریم بدون تو بریم
گفته اره مجبورید مجبورررر
خوش بگذره
پیامم دادم به مهرداد
و همراه همیشگی من گفت باااشه![]()
فقط بعدازظهر سرده ظهر بریم
گفت به هانی هم میگه
دیدم دیگه سوپ عملی نیست گفتم من ترتیب ناهار رو میدم
بعد نمی دونم گمونم هانی رودبایستی کرده بود
گفت هانی بد غذاست ما خودمون ترتیب ناهارمون رو میدیم
گفت به هر کی دوست داری بگو چند نفر باشیم بیشتر خوش میگذره
من به مژی گفتم ، اول به خاطر وجود هانی تردید کرد
بعد سرماا
بعد میگه دوباره مهرداد می خواد کلی عکس بندازه طاقت اینو ندارم
گفت اوووووووف نصفه انگیزه ام برای اینه
گفت اره دیگه فامیلید روحیه هاتون شبیه همه![]()
![]()
اول به سروش و داراب پور گفتم
به مهدیه ام گفتم
سروش جواب نداد
داراب پور گفت پایه ام کیا میان
زنگیدم من به کسی نگفتم، گفت نه بگو
گفتم روم نمیشه ![]()
مرادی و اینا رو شما بگو
گفت نه شما داری برنامه ریزی می کنی بگو دیگه
دیوونه پرت بودن از مرحله ی خودمم![]()
حالا این ۳-۴ سال از ما بزرگنره ولی متاهله
میگه فقط متن اس ام است انگار می خوای دو نفری بریم![]()
اخه نوشته بودم دقیقا
"سلام خوبی میای فردا ساعت ۱۱ بریم بام ناهار ببریم بخوریم برگردیم"
این ماله سروش بود
"سلام خوبین شما فردا سرکارین ؟خواستم بریم توچال ناهار بخوریم"
این ماله داراب پور بود
اصلا به این جنبه اش توجه نکردم
خندیدم گفت گمونم مشخص باشه من کی هستم و منظورم چیه اخه
گفت آره منم فهمیدم
گفتم شما بگو چی بنویسم![]()
گفت بگو بچه ها با هم گروهی ناهار بریم توچال
به همه پیام دادم
هیچ کس نیومد![]()
یه سری گفتم متاسفم نمی تونم بیام
دو نفر حتی هنوز جواب هم ندادن![]()
محدثه میگه دوست دارم بیام ولی هوای خیلی سرده
( نه پ هوا گرمه میخوایم بریم برف بازی)
عزیزم سارا که بهم گفته بود میخواد بره اصفهان
ظهر بود مهرداد زنگید
گفت شاید فردا بخوام برم دانشگاه چارتمو بگیرم
بذاریم ساعت ۳
اون موقع هنوز همه جواب نداده بودن
نیست یکی دو نفر می خواستن بذارن جمعه من میگفتم نه
( چون من با مهرداد که هسته ی اصلی بود هماهنگ کرده بودم)
مژده می گفت چرا بهش نمی گی نه نمیشه تو نیا![]()
عمرااا مهرداد همراه همیشگی منه هیچ وقت بهم نمیگه نه فقط یه بار گفت که پاش شکسته بود
که خدا را شکر اون روز هم مشکلی پیش اومد منم نرفتم ![]()
بلاخره مشکلش حلش شد قرار موند امروز ساعت ۱۱
عصر دیروز دلم گرفته بود داشتم به مژِی می گفتم دقت کردی به همه گفتم
همه سعی کردن بگن نرو ولی هیچ کس همراه نشد؟!
غیر مهرداد
آخر دوستی هم باشی فامیل یه چیز دیگه است
بیچاره گفت من میخوام بیام می دوونم خوش می گذره هم ولی سرده من بدنم ضعیفه
گفتم اره متوجه ام
غروبی سارا زنگید نرفته اصفهان. گفتم باید بیای من تنها می موونم اگه مهدیه ام نیاد. گفت باشه
ساعت ۱۱ بعد این که سه بار زنگیدم نشنیده دوباره زنگیده گفت خسته ام پاهام درد میکنه شاید نیام
گفت من خونه رو تنهایی تحویل دادم ، همه بارهام تنهایی از طبقه سه اوردم میگم مگه امین نبود
میگه گفت ماشین از پارکینگ برف اومده در نمیاد
میخوای خودم بیام اخر پسر عمه عزیز میخوای بری باید بری نعارف دیگه داره سارا بگه اره بیاااا
تو باید شعور به خرج بدی این بچه میخواد بار بیاره تنهایی می توونه اخه![]()
بهش می گم تو چرا به من نگفتی . میگه دیگه صاحب خوونه رو مخ بوده برو نمیشد منتظر موند![]()
یکی باید یه درسی به این ادم ضعیف می داد که به جایی که با بابای سمیرا طرف بشه میومد غراشو به سارا می زد![]()
گفتم الان برو بخواب تا ۸ صبح خوبه دیگه
میگه الان که نمی توونم بخوابم چایی گذاشتن
میگم خوب گذاشته باشن تو خسته ای برو بخوواب می دوونم تا ساعت ۱ نشسته عمه اش درد و دل کنه![]()
عاشقشم![]()
میگه پام درد میکنه هاااا. گفتم باشه بیا حالا فوق تا ایستگاه یک بیشتر نمی ریم
میگه اونجام نمی توونم اخه . بمیرم من همه زورم رو ساراست![]()
. اما خودش می دوونه اینقدر میخوامش که فقط کافیه لب تر کنه هر چی تو توانم باشه ازش دریغ نمی کنم
مثل مرضیه می موونه برام به معنی واقعی سه نفر تو دنیا هستن غیر مرضیه این حسو دارم باهاشون سارا نسرین و ریحانه ![]()
![]()
حالا برم براش تدارک ناهار ببینم![]()
ادامه پیدا خواهد کرد
ساعت ۸:۴۵ شب
رفتم میوه بخرم و الویه و باگت سارا پیام داده بود بدن درد شدید داره و نمیاد
خیلی ناراحت شدم که حتی دوستایی ندارم که تو خوشی ها باهاشون شریک باشم![]()
مهدیه ام گفت سرماخورده و پا درد داره نمی توونه بیاد
حس کردم من انگار با سالمندان دوست هستم![]()
تا اومدم میوه و اینا رو بشورم و برم یکم دیر شده بود بچه ها منتظرم شده بودم
اول یکم خجالت کشیدم که تنها هستم و نتونستم حتی یه نفر رو ببرم
ولی الان خوشحالم چون سه نفری بهمون خیلی خووش گذشت![]()
مثل همیشه با اتوبوس رفتیم بالا و رفتیم بالا
اتفاقا این بار چایی رو هم بین راه وایسادیم خوردیم
هم من فلاسک برده بودم هم هانی![]()
مهرداد گفت تو سرما میچسبه
ساعت ۱۲ بود داشتیم می رفتیم بالا واقعا گرممون بود من که کاپشنمو یه تکیه در اوردم
مهرداد کفش ورزشی پوشیده بود یکم لیز بود زود خسته می شد
گفت چکمه هام نو می ترسیدم پامو بزنه![]()
ایستگاه اول تشنه مون بود اب خریدم خوردیم و میوه
بدنمون یخ کرد یه سری چایی خوردیم دوباره![]()
هانی اومد بره دستشویی
گفتن لوله ها یخ زده نمیشه رفت
من گفتم مهردااااد حالا چی کار کنیم
بیخیالی طی کردیم رفتیم بالا
یه جا وایسادیم نیم ساعت بچه ها به ته کابین ها گلوله برفی می زدن اونا هم بعضی می ترسیدن ولی علامت لایک برامون ارسال می کردن![]()
من که دستم ضرب نداشت، گلاب به روتون اینقدر پوشیده بودم خیلی نمی تونستم دستمم بالا بیارم
ولی مهرداد نیست بستکبال می ره دستش ضرب خووبی داشت هانی هم خوب بود بچه ها می زدن اول یه اقاهه هم اومد کمک سه تایی می زدن
اونم خووب بود پرسدم شما خوب می زنید ورزش حرفه ای می کنید گفت بله بوکس
بعدش یه زوج هم اومدن رد بشن اقاهه اومد کمک
یه بار مهرداد زد مسئول تله کابین بود علامت داد نکن![]()
اما واقعا حال داد بعد رفتیم بازم بالا
ما سه تایی از عکس هم دریغ نکردیم میخواستم یکی دو تاشو بذارم کابلم رو نیاوردم![]()
دیگه ۳ بود ایستگاه دو بودیم
من ناهار کتلت داشتم، مهرداد کالباس اورده بود هانی ناگت مرغ اورده بود
مهرداد گفت کالباس بذار کنار ساندویچتو بخور جالب بود![]()
یکی دیگه از تفریحامون تو راه اومدن بالا گلوله برفی قل می دادیم پایین![]()
داشتیم می اومدیم بالا چند نفر روی پلاستیک لیز میخوردن مهرداد هم میگفت میخووام
بعد ناهار دوباره یخ کردیم چایی خوردیم
خیلی راحت آب میوه که مهرداد اورده بود رو هم خوردیم بیخیاللل پی امداش![]()
واای یه چیز جالب این که هانی خیلی وسواسی بود
بهش میگفتم تو راه بیا سیب رو گاز بزنیم میگفت تمیزه
دستمون کثیفه
بهش گفتم بچه ها تو رو ببینن منو می ذارن رو چشمشون به من میگن این بدن رو سالم میخوای بفرستی زیر خاک چی بشه![]()
تو روی منو کم کردی ماجرای قاشق درکه رو تعرریف کردم و تف خوردن رو گفتم باید یکم باهامون بیای مرد بارت بیاریم![]()
![]()
ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه مهرداد گفت افتاب میره بریم دیگه
وای من لواشک اورده بودم یخ زده بود مثل چیپس خشک شده بووود
اما خیلی خوشمزه بود
تو دهنمون که آب میشد تازه طعمشو نشون میداد
واای از لیز بازار بگم
تا ایستگاه یک خوب بود بازم من روی برف ها می اومدم میخواستم بیفتم بچه ها رو می گرفتم
مهرداد ا می شست هانی میکشیدش گاهی هم بر عکس. یکی دوبار اینجا افتادم بیچاره مهرداد ترسید گفت کیفتو بده من
گفتم نه بابا مهم نیست من می خندیدم یه دو بار پهن شدماااا
مهرداد از بس نشست دستشوییش گرفته بود وقتی رسیدیم ایستگاه یک دیدیم چند نفر از دستشویی اومدن بیرون دنیا رو بهمون دادن
هر چند قبلش گفته بودم من دستشویی ندارم
اول مهرداد رفت هانی پیش من مونده
بعد مهرداد اومد ما رفتیم
دیدم با این که کفشم عاج داره یخ رفته لاش یکم پامو زدم زمین که تو دستشویی پهن زمین نشم![]()
لعنتی آب روشویی یخ زده بود نمی تونستم دستمو بشورم
رفتم دستشویی مردونه به قول یکی اونجا سونا بود گموونم لوله ترکیده بود اب گرم می یومد
تا رفتم آقاهه می گه خانم اون ور گفتم اونجا اب نمیاد نمی توونم دستمو بشورم
گفت خانم اسلام به خطر می افته
گفتم فعلا بیخیال اسلام
یهوو میگه اگه ما بیایم اون ور که خشتک ما رو میکشین پایین
گفتم از نظر من مشکلی نداره![]()
اومدیم یکم میوه هامون مونده بود دلم میخواست بخورم نبود گمونم تو راه انداخته بودم
چند تا بیسکوئیت خوردیم راه افتادیم
یه چیز خنده دار هانی داشت می گفت استاد ریاضیه خیلی از من خوشش میاد هی بهم میخنده
من ریاضی ۲ هم باهاش برداشتم خیلی خوب بهش نمره داده بوده
من و مهرداد پرسیدیم چندسالشه گفت ۳۰ سالشه
گفتیم همون یهوویی گفت نه پیرمردا هم عاشقم میشن
کلی بهش خندیدم گفتم مهرداد پیرمردا عاشقش میشن
میگفت منحرفاااا![]()
اومدیم از پله ها بریم پایین هانی گفت من جلو میرم بعد به من گفت مواظب باش نیفتی
اینو گفت من دیدم چند تا پله پرت شد پایین من که می خندیدم اومد بلند شد دوباره افتاد یه خانم داشت جلوش می یومد
به قول مهرداد نزدیک بود تکل بره تو پا خانم بزنه زیرشش
شوهر خانم به هانی هم کمک کرد بره پایین
من و مهرداد از اون طرف که برف بیشتر بود رفتیم
البته مهرداد هم داشت داستان افتادن هانی رو میگفت افتاد
با کتفش خودشو گرفت درد گرفت![]()
حالا از خودم بگممم
من اصلا نمی تونستم راه برم لیز میخوردم
مهرداد می شست سر بخوره من همین وایسادنه سر میخوردم یعنی منو نمی گرفتن به قول هانی دوراهی قلهک منو جمع می کردن![]()
هر چی من میومدم حرف بزنم لیز میخوردم هی خندم می گرفت بدتر میشد به قول هانی میگفت بابا کولی منو کندی
دست خودم نبودااا هی می خندیدم اصلا نمی تونستم راه برم یخ بود لعنتی![]()
اینقدر من خندیدم هانی میگفت تو ۱۰۰ سال عمر می کنی و مریض نمیشی![]()
دست خودم نبود که می یوفتادم و یا لیز می خوردمم میخندیدم![]()
یعنی با دردسر و کمک فقط من اومدم پایین
یه جاهایی که مهرداد داشت خودش با پلاستیک سر می خورد من افتاده بودم هانی می گفت فامیلتون خله ها
تو افتادی داره چیکار میکنه ![]()
خیلی افتادم واقعا
یه چند بار پام نزدیک ۱۶۰ درجه باز شد هانی میگفت تو امروز پات در میره من فقط می خندیدم![]()
یعنی اون تیکه ایستگاه یک به پایین رو من فقط به کمک هانی و مهرداد اوومدم هانی بیشتر مهرداد که داشت خودش لیز می خورد
اصلا نمی تونستم راه برم هانی میگفت خسته شدیاااا اصلا شک کرده بود پام مشکلی داره نمی توونم خودمو بگیرم![]()
گفتم نه به خدا پام لیز میخوره چند بارم سعی کرد برف کف کفشامو پاک کنه بازم لیز می خوردم
مهرداد میگفت پاتو کج بذار من بازم لیز می خوردم
یه جا که میگه بشین ما تو رو بکشیم ببریم
تموم جوونم خیس شد
واقعا باچه های مهرداد و هانی یخ زده بود
سس قرمز تو کیف من یخ زده بود
ولی خیلی خوش گذشت
وقتی با کلی لیز خوردن اومدیم پایین رفتیم کنار یه اتیش یکم خودمون رو گرم کردیم
هانی گفت بریم دیگه
مهرداد از من پرسید بریم گفتم باشه بریم![]()
البته هانی می خواست کنار اتیش دیگه نیایم من و مهرداد میگفتیم نه بریم
خسته شده بود طفلی باورش نمیشد که من هنوز انرژی داشته باشم
من دوباره اونجا لیز خوردم![]()
ولی کلا خوش گذشت هر چند اخرش من همه اش اویزون بودم![]()
هانی می گفت اخه تو چطور میخوای دوباره هفته دیگه بیای
گفتم دوست دارم خوب
خوب مهشید هم هست هانی میگه بیشتر نباشیم دوست نداره غریبه باشه![]()
از مهشید هم خجالت می کشه![]()
تجربه فوق العاده ای بود
اومدم یکم می لرزیدم چایی داغ خوردم گرم شم![]()
امیدوارم سرما نخورم
سربلندی ایران و ایرانی![]()
![]()
![]()



