زندگی برای کسب تجربیات جدید هست

درووووووووووووووود

چه روز فوق العاده ای هست امروز

عاشق این موقعیتم، تا دیروز داشت برف می اومد . امروز کنار برف خورشید داره می تاابه

از دوشنبه که به فکرش بودم یه برنامه بچینم برای امروز اماده شد.

هر چند خیلی درسا برام داشت

سه شنبه پیام دادم به مهشید وقتی تازه از بیرون اومده بودم می دونستم هوا سرده و داشت برف می اومد

۵ شنبه بریم توچال؟

گفتم یه سوپ داغ هم درست میکنم می چسبه

گفت عالیه ولی اهوازم جمعه برمی گردم

این اولین نه

گفتم باشه با مهرداد هماهنگ می کنم مجبوریم بدون تو بریم

گفته اره مجبورید مجبورررر خوش بگذره

پیامم دادم به مهرداد

و همراه همیشگی من گفت باااشه

فقط بعدازظهر سرده ظهر بریم

گفت به هانی هم میگه

دیدم دیگه سوپ عملی نیست گفتم من ترتیب ناهار رو میدم

بعد نمی دونم گمونم هانی رودبایستی کرده بود

گفت هانی بد غذاست ما خودمون ترتیب ناهارمون رو میدیم

گفت به هر کی دوست داری بگو چند نفر باشیم بیشتر خوش میگذره

من به مژی گفتم ، اول به خاطر وجود هانی تردید کرد

بعد سرماا

بعد میگه دوباره مهرداد می خواد کلی عکس بندازه طاقت اینو ندارم

گفت اوووووووف نصفه انگیزه ام برای اینه

گفت اره دیگه فامیلید روحیه هاتون شبیه همه

اول به سروش و داراب پور گفتم

به مهدیه ام گفتم

سروش جواب نداد

داراب پور گفت پایه ام کیا میان

زنگیدم من به کسی نگفتم، گفت نه بگو

گفتم روم نمیشه

مرادی و اینا رو شما بگو

گفت نه شما داری برنامه ریزی می کنی بگو دیگه

دیوونه پرت بودن از مرحله ی خودمم

حالا این ۳-۴ سال از ما بزرگنره ولی متاهله

میگه فقط متن اس ام است انگار می خوای دو نفری بریم

اخه نوشته بودم دقیقا

"سلام خوبی میای فردا ساعت ۱۱ بریم بام ناهار ببریم بخوریم برگردیم" این ماله سروش بود

"سلام خوبین شما فردا سرکارین ؟خواستم بریم توچال ناهار بخوریم" این ماله داراب پور بود

اصلا به این جنبه اش توجه نکردم

خندیدم گفت گمونم مشخص باشه من کی هستم و منظورم چیه اخه

گفت آره منم فهمیدم

گفتم شما بگو چی بنویسم

گفت بگو بچه ها با هم گروهی ناهار بریم توچال

به همه پیام دادم

هیچ کس نیومد

یه سری گفتم متاسفم نمی تونم بیام

دو نفر حتی هنوز جواب هم ندادن

محدثه میگه دوست دارم بیام ولی هوای خیلی سرده( نه پ هوا گرمه میخوایم بریم برف بازی)

عزیزم سارا که بهم گفته بود میخواد بره اصفهان

ظهر بود مهرداد زنگید

گفت شاید فردا بخوام برم دانشگاه چارتمو بگیرم

بذاریم ساعت ۳

اون موقع هنوز همه جواب نداده بودن

نیست یکی دو نفر می خواستن بذارن جمعه من میگفتم نه( چون من با مهرداد که هسته ی اصلی بود هماهنگ کرده بودم)

مژده می گفت چرا بهش نمی گی نه نمیشه تو نیا

عمرااا مهرداد همراه همیشگی منه هیچ وقت بهم نمیگه نه فقط یه بار گفت که پاش شکسته بود که خدا را شکر اون روز هم مشکلی پیش اومد منم نرفتم

بلاخره مشکلش حلش شد قرار موند امروز ساعت ۱۱

عصر دیروز دلم گرفته بود داشتم به مژِی می گفتم دقت کردی به همه گفتم

همه سعی کردن بگن نرو ولی هیچ کس همراه نشد؟!

غیر مهرداد  آخر دوستی هم باشی فامیل یه چیز دیگه است

بیچاره گفت من میخوام بیام می دوونم خوش می گذره هم ولی سرده من بدنم ضعیفه

گفتم اره متوجه ام

غروبی سارا زنگید نرفته اصفهان. گفتم باید بیای من تنها می موونم اگه مهدیه ام نیاد. گفت باشه

ساعت ۱۱ بعد این که سه بار زنگیدم نشنیده دوباره زنگیده گفت خسته ام پاهام درد میکنه شاید نیام

گفت من خونه رو تنهایی تحویل دادم ، همه بارهام تنهایی از طبقه سه اوردم میگم مگه امین نبود

میگه گفت ماشین از پارکینگ برف اومده در نمیاد  میخوای خودم بیام اخر پسر عمه عزیز میخوای بری باید بری نعارف دیگه داره سارا بگه اره بیاااا

تو باید شعور به خرج بدی این بچه میخواد بار بیاره تنهایی می توونه اخه

بهش می گم تو چرا به من نگفتی . میگه دیگه صاحب خوونه رو مخ بوده برو نمیشد منتظر موند

یکی باید یه درسی به این ادم ضعیف می داد که به جایی که با بابای سمیرا طرف بشه میومد غراشو به سارا می زد

گفتم الان برو بخواب تا ۸ صبح خوبه دیگه

میگه الان که نمی توونم بخوابم چایی گذاشتن

میگم خوب گذاشته باشن تو خسته ای برو بخوواب می دوونم تا ساعت ۱ نشسته عمه اش درد و دل کنه

عاشقشم میگه پام درد میکنه هاااا. گفتم باشه بیا حالا فوق تا ایستگاه یک بیشتر نمی ریم

میگه اونجام نمی توونم اخه . بمیرم من همه زورم رو ساراست. اما خودش می دوونه اینقدر میخوامش که فقط کافیه لب تر کنه هر چی تو توانم باشه ازش دریغ نمی کنم

مثل مرضیه می موونه برام به معنی واقعی سه نفر تو دنیا هستن غیر مرضیه این حسو دارم باهاشون سارا نسرین و ریحانه

حالا برم براش تدارک ناهار ببینم 

ادامه پیدا خواهد کرد

 ساعت ۸:۴۵ شب

 رفتم میوه بخرم و الویه و باگت سارا پیام داده بود بدن درد شدید داره و نمیاد

خیلی ناراحت شدم که حتی دوستایی ندارم که تو خوشی ها باهاشون شریک باشم

مهدیه ام گفت سرماخورده و پا درد داره نمی توونه بیاد

حس کردم من انگار با سالمندان دوست هستم

تا اومدم میوه و اینا رو بشورم و برم یکم دیر شده بود بچه ها منتظرم شده بودم

اول یکم خجالت کشیدم که تنها هستم و نتونستم حتی یه نفر رو ببرم

ولی الان خوشحالم چون سه نفری بهمون خیلی خووش گذشت

مثل همیشه با اتوبوس رفتیم بالا و رفتیم بالا

اتفاقا این بار چایی رو هم بین راه وایسادیم خوردیم

هم من فلاسک برده بودم هم هانی

مهرداد گفت تو سرما میچسبه

ساعت ۱۲ بود داشتیم می رفتیم بالا واقعا گرممون بود من که کاپشنمو یه تکیه در اوردم

مهرداد کفش ورزشی پوشیده بود یکم لیز بود زود خسته می شد گفت چکمه هام نو می ترسیدم پامو بزنه

ایستگاه اول تشنه مون بود اب خریدم خوردیم و میوه

بدنمون یخ کرد یه سری چایی خوردیم دوباره

هانی اومد بره دستشویی

گفتن لوله ها یخ زده نمیشه رفت من گفتم مهردااااد حالا چی کار کنیم بیخیالی طی کردیم رفتیم بالا

یه جا وایسادیم نیم ساعت بچه ها به ته کابین ها گلوله برفی می زدن اونا هم بعضی می ترسیدن ولی علامت لایک برامون ارسال می کردن

من که دستم ضرب نداشت، گلاب به روتون اینقدر پوشیده بودم خیلی نمی تونستم دستمم بالا بیارم

ولی مهرداد نیست بستکبال می ره دستش ضرب خووبی داشت هانی هم خوب بود بچه ها می زدن اول یه اقاهه هم اومد کمک سه تایی می زدن اونم خووب بود پرسدم شما خوب می زنید ورزش حرفه ای می کنید گفت بله بوکس

بعدش یه زوج هم اومدن رد بشن اقاهه اومد کمک

یه بار مهرداد زد مسئول تله کابین بود علامت داد نکن

اما واقعا حال داد بعد رفتیم بازم بالا

ما سه تایی از عکس هم دریغ نکردیم میخواستم یکی دو تاشو بذارم کابلم رو نیاوردم

دیگه ۳ بود ایستگاه دو بودیم من ناهار کتلت داشتم، مهرداد کالباس اورده بود هانی ناگت مرغ اورده بود

مهرداد گفت کالباس بذار کنار ساندویچتو بخور جالب بود

یکی دیگه از تفریحامون تو راه اومدن بالا گلوله برفی قل می دادیم پایین

داشتیم می اومدیم بالا چند نفر روی پلاستیک لیز میخوردن مهرداد هم میگفت میخووام

بعد ناهار دوباره یخ کردیم چایی خوردیم

خیلی راحت آب میوه که مهرداد اورده بود رو هم خوردیم بیخیاللل پی امداش

واای یه چیز جالب این که هانی خیلی وسواسی بود  بهش میگفتم تو راه بیا سیب رو گاز بزنیم میگفت تمیزه

دستمون کثیفه

بهش گفتم بچه ها تو رو ببینن منو می ذارن رو چشمشون به من میگن این بدن رو سالم میخوای بفرستی زیر خاک چی بشه

تو روی منو کم کردی ماجرای قاشق درکه رو تعرریف کردم و تف خوردن رو گفتم باید یکم باهامون بیای مرد بارت بیاریم

ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه مهرداد گفت افتاب میره بریم دیگه

وای من لواشک اورده بودم یخ زده بود مثل چیپس خشک شده بووود اما خیلی خوشمزه بود تو دهنمون که آب میشد تازه طعمشو نشون میداد

واای از لیز بازار بگم

تا ایستگاه یک خوب بود بازم من روی برف ها می اومدم میخواستم بیفتم بچه ها رو می گرفتم

مهرداد ا می شست هانی میکشیدش گاهی هم بر عکس. یکی دوبار اینجا افتادم بیچاره مهرداد ترسید گفت کیفتو بده من

گفتم نه بابا مهم نیست من می خندیدم یه دو بار پهن شدماااا 

مهرداد از بس نشست دستشوییش گرفته بود وقتی رسیدیم ایستگاه یک دیدیم چند نفر از دستشویی اومدن بیرون دنیا رو بهمون دادن هر چند قبلش گفته بودم من دستشویی ندارم اول مهرداد رفت هانی پیش من مونده

بعد مهرداد اومد ما رفتیم

دیدم با این که کفشم عاج داره یخ رفته لاش یکم پامو زدم زمین که تو دستشویی پهن زمین نشم

لعنتی آب روشویی یخ زده بود نمی تونستم دستمو بشورم

رفتم دستشویی مردونه به قول یکی اونجا سونا بود گموونم لوله ترکیده بود اب گرم می یومد

تا رفتم آقاهه می گه خانم اون ور گفتم اونجا اب نمیاد نمی توونم دستمو بشورم

گفت خانم اسلام به خطر می افته گفتم فعلا بیخیال اسلام

یهوو میگه اگه ما بیایم اون ور که خشتک ما رو میکشین پایین گفتم از نظر من مشکلی نداره

اومدیم یکم میوه هامون مونده بود دلم میخواست بخورم نبود گمونم تو راه انداخته بودم

چند تا بیسکوئیت خوردیم راه افتادیم

یه چیز خنده دار هانی داشت می گفت استاد ریاضیه خیلی از من خوشش میاد هی بهم میخنده

من ریاضی ۲ هم باهاش برداشتم خیلی خوب بهش نمره داده بوده

من و مهرداد پرسیدیم چندسالشه گفت ۳۰ سالشه

گفتیم همون یهوویی گفت نه پیرمردا هم عاشقم میشن کلی بهش خندیدم گفتم مهرداد پیرمردا عاشقش میشن میگفت منحرفاااا

اومدیم از پله ها بریم پایین هانی گفت من جلو میرم بعد به من گفت مواظب باش نیفتی

اینو گفت من دیدم چند تا پله پرت شد پایین من که می خندیدم اومد بلند شد دوباره افتاد یه خانم داشت جلوش می یومد

به قول مهرداد نزدیک بود تکل بره تو پا خانم بزنه زیرشش شوهر خانم به هانی هم کمک کرد بره پایین

من و مهرداد از اون طرف که برف بیشتر بود رفتیم

البته مهرداد هم داشت داستان افتادن هانی رو میگفت افتاد با کتفش خودشو گرفت درد گرفت

حالا از خودم بگممم

من اصلا نمی تونستم راه برم لیز میخوردم

مهرداد می شست سر بخوره من همین وایسادنه سر میخوردم یعنی منو نمی گرفتن به قول هانی دوراهی قلهک منو جمع می کردن

هر چی من میومدم حرف بزنم لیز میخوردم هی خندم می گرفت بدتر میشد به قول هانی میگفت بابا کولی منو کندی

دست خودم نبودااا هی می خندیدم اصلا نمی تونستم راه برم یخ بود لعنتی

اینقدر من خندیدم هانی میگفت تو ۱۰۰ سال عمر می کنی و مریض نمیشی

دست خودم نبود که می یوفتادم و یا لیز می خوردمم میخندیدم

یعنی با دردسر و کمک فقط من اومدم پایین

یه جاهایی که مهرداد داشت خودش با پلاستیک سر می خورد من افتاده بودم هانی می گفت فامیلتون خله ها

تو افتادی داره چیکار میکنه

خیلی افتادم واقعا یه چند بار پام نزدیک ۱۶۰ درجه باز شد هانی میگفت تو امروز پات در میره من فقط می خندیدم

یعنی اون تیکه ایستگاه یک به پایین رو من فقط به کمک هانی و مهرداد اوومدم هانی بیشتر مهرداد که داشت خودش لیز می خورد

اصلا نمی تونستم راه برم هانی میگفت خسته شدیاااا اصلا شک کرده بود پام مشکلی داره نمی توونم خودمو بگیرم

گفتم نه به خدا پام لیز میخوره چند بارم سعی کرد برف کف کفشامو پاک کنه بازم لیز می خوردم

مهرداد میگفت پاتو کج بذار من بازم لیز می خوردم

یه جا که میگه بشین ما تو رو بکشیم ببریم

تموم جوونم خیس شد واقعا باچه های مهرداد و هانی یخ زده بود

سس قرمز تو کیف من یخ زده بود

ولی خیلی خوش گذشت

وقتی با کلی لیز خوردن اومدیم پایین رفتیم کنار یه اتیش یکم خودمون رو گرم کردیم

هانی گفت بریم دیگه

مهرداد از من پرسید بریم گفتم باشه بریم

البته هانی می خواست کنار اتیش دیگه نیایم من و مهرداد میگفتیم نه بریم

خسته شده بود طفلی باورش نمیشد که من هنوز انرژی داشته باشم

من دوباره اونجا لیز خوردم

ولی کلا خوش گذشت هر چند اخرش من همه اش اویزون بودم

هانی می گفت اخه تو چطور میخوای دوباره هفته دیگه بیای

گفتم دوست دارم خوب

خوب مهشید هم هست هانی میگه بیشتر نباشیم دوست نداره غریبه باشه

از مهشید هم خجالت می کشه

 

تجربه فوق العاده ای بود

اومدم یکم می لرزیدم چایی داغ خوردم گرم شم

امیدوارم سرما نخورم

 

سربلندی ایران و ایرانی

 

 

 

 

دفاع سمیرا!!!

درووووود

امروز چه روزی بود

دیروز دفاع بودم خیلی خووب بود به خودم قول دادم جوری باشم که مثل اون باشم مسلط و عالی

هوا برگشتنه فوق العاده بود سرده ولی زیباست

تصمیم گرفتم حتما یه برنامه بچینم بریم بیروون برف بازی

از امروز بنویسم

امروز روز دفاع سمیرا بود دیشب سارا بهم گفت یک هست

گفتم میاام

ساعت ۱۱:۳۰ بود راه افتادم

دیگه حداکثر امکان لباس رو پوشیده بودم  ولی بعد به این نتیجه رسیدم باید دو تا جوراب هم می پوشیدم

ساعت ۱۲:۳۵ دقیقه علوم تحقیقات بودم

زنگیدم به سارا ببینم کجان جواب نداد

رفتم تو دانشکدشون برای فرامرزی یه سوال بپرسم

زنگ زده بود متوجه نشده بودم بعد اس ام اس داده بود

" دفاع لغو شد"

همین

بمیرم وقتی عصبانی نیستم بهم میگه چرا عصبانی حالا که زورم اومده بود چرا زودتر نگفته

زنگیدم گفتم تو کجایی؟ گفت بانک صادراتم

گفتم الان باید به من بگی که تو این هوا اومدم اینجا

گفت بیا خونه که حرف بزنیم

زنگیده عذاب وجدان گرفتم من فکر کردم تو زنگ میزنی وقتی میخوای بیای اخه گفتی احتمالا میام. گفتم من گفتم میام مژی هم گفت نرو تو این هوا من گفتم رفیق فابریک اصفهانیمه باید برم

قرار شد برم خونشون حرف بزنیم

یکم خون به مغزم رسید زنگیدم سارا زشته الان بخوام بیام جلوی مامان و بابا سمیرا

نفس نفس می زد میگم چته

میگه هیجی بابای سمیرا دارن بهم برف می زنن گوشی رو داد بابا سمیرا گفتن حتما بیا

هیچی رفتم اونجا

داشتن ناهار می خوردن من گفته بودم ناهار خوردم

دیگه با اصرار برام مرغ گذاشتن بشینم سر سفره بخورم

سر سفره در مورد لغو دفاع و کلی چیزای دیگه حرفیدیم

یادم رفته بود شال ببرم به سارا گفتم یه شال بهم بده سرم کنم

شالش به من خیلی میومدم سر به سرش گذاشتم به من بیشتر میاد

( سمیرا خل شده بود امروز هی میگفت خوشگل شدی  دماغت از بغل عالیه هم اندازه است هم خوش ترکیبه  بهش میگم خل شدیاا منو تازه دیدی مگه

داشتم نماز میخووندم دیدم ااا انگشتر هدیه سارا نیست

همه رو اذیت کردم انگشترم نیست برای من خیلی با ارزشه

گفتن مطمئنی دست کردی گفتم به روشنی همین روز می دونم دستم کردم

تا دانشگاه هم دستم بود اخه دیدم از بس هوا سرده انگار دستم کوچیک شده تو دستم زیادی تکون میخوره

دیگه قرار شد پیداش کردن بهم بدن

غروب که داشتم می یومدم و دیگه باورم شده بود احتمالا از دستم افتاده تو دستکشم بود)

بعد چایی خوردیم کمک کردیم وسایل رو بذاریم تو ماشین

میخواستن تلویزیون، کمد، فرش و یکم خرت و پرت رو بذارن و بیان

صاحب خونه گفته بود برای دانشجو های بعدی

اما سر شیلنگ گاز که سارا نتونسته بود باز کنه داشت با گاز می آورد کلی کولی بازی در اورد مال ما بود

سارا تو ذهنش بود خودشون خریدن

و اصل مطلب این بود سارا نتونست باز کنه با شیلنگ آورد

به مامان سمیرا خیلی برخورد

گفتن تازه میگن اصفهانی چی

دم رفتن که دیگه قرار شد سمیرا و دوستش با اتوبوس برن

مامان و باباش با ماشین بیان دیدیم باد تایر خالیه

بعد کلی دردسر که رفتن اپاراتی درستش کردن باباش

ماشین روشن نمی شد

یک ساعت و نیم منتظر امداد خودرو بودیم بعد که زنگیدیم چی شد

میگه آقا ثبت نشده بوده

دوباره اطلاعات رو گرفت شش و نیم بود من دیگه اومدم

گفتم دیرم میشه

بعد که زنگیدم سارا می گفت گفته تو باک ۱.۵ لیتر اب بود

سارا با مامان و بابای سمیرا امشب موندن دیگه دیر وقت بود نمیشد رفت

البته کلی هم برای سمیرا اینا دلهره داشتیم مسیر بازه یا نه.

تو راه امدنی کلی وحشتناک بود

به خصوص پل عابر یمن و جلوی خوابگاه لیز بازاری بود

 اما به خودم میگم الان جوونم می تونم بیرون برم  و سرما رو تحمل کنم پیر تر بودم هم زودتر سرما میخوردم هم راحتتر می یوفتادم

من یه چیزی رو از همین تریبون بنویسم

امروز بر خلاف میل من بچه ها گفتن بریم دانشگاه

و طبق حدس صحیح من استاد جلسه رو تشکیل نداد

بعد در کمال ناباوری هم گروهیم رفته استاده رو پیدا کرده

بهش میگه نمیاین سر کلاس؟ بچه ها اومدم استاد گفت نه دیگه دیره ارزششو نداره

من اخرین بار فقط تو دبستان با این صحنه رو برو شدم

با پوزش از انجمن حمایت از حیوانات

اینا چه جانورانی هستن اخه که من باهاشون هم گروهم

 

سربلندی ایران و ایرانی

اشتباهاتم نمی تونه سده راهم بشه

درووود

دیشب نتونستم بخوابم

یعنی نزدیکای سحر بیدار شدم تا خود صبح خوابم نبرد دیگه

نگران پایان نامه بودم و فکرا جور واجور عذابم میداد

چه صبح باشکوهی هم شروع شد

دوباره آقا رضا پیامک داده بود

شما بهم خیانت کردید

چرا به ریحان گفتین من میخوام برم خارج چرااا این چرااا اووون

خسته اممممم

دردهای خودم کمه این مشکلات هم سوهان روحمه

مرضیه میگه نباید خودتو وسط بندازی

من نمی دوونم چرا هی من وسط قرار می گیرم آخههه

من نمی دوونم چرا بر خلاف همه تلاشام برای این که منطقی رفتار کنم باز احساساتم به من غلبه میکنه

اخر بهش پیامک زدم لطفا اینقدر با احساسات من بازی نکنید

میگه کمکم کنید. آخه من چی کار میتوونم بکنم بابا بفهم نمی خوادت برو دنبال زندگیت

من سعی میکنم اینو حالیش کنم نمی فهمه

خسته اممم

فردا این موقع تو راهم حس میکنم از نظر روحی امادگیش رو ندارمولی باید برم

باید برم خودمو جمع و جور کنم

من اینقدر برای اینده ام نقشه دارم که اجازه ندم گذشته و اشتباهتم سده راهم بشن

 

همین

 

سربلندی ایران و ایرانی

تاریخ جوره ولی احساسم نه

درووووووووودددد

امروز ۱۱-۱۱ هست

میخواستیم به جای ۱۳ بهمن که تولد عرفانه و  نیست امروز براش تولد بگیریم

ولی امروز روز خیلی بدی بووووود

تا ظهر که ناهار تولد رو خوردیم نه ، بعدش هر چی حادثه بد بود خراب شد رو سرم

اولین که خصوصی و خانوادگی هست

دومیش که ظهر نتونستم بخوابم سرم درد می کرد هم کلاسیم پیامک داد مسئولیت نمره ها رو زده شما چند شدید

رفتم دیدم بهم داده ۱۲.۵

یعنی دااغوونم کرد

سوگلی کلاس گرفته ۱۹.۵ به دو تا از هم کلاسی هام که گفتم

اولی جواب داده درست متوجه شدم شما شدید ۱۲.۵ خودش شده بود ۱۶

به مهدیه که میگم ، میگه راست می گیخودش شده بود ۱۷

حتما دوشنبه میرم باهاش حرف می زنم

این حقم نیست

معدلمو خیلی میکشه پایین

سومین بدبیاری هم که باخت سپاهان اونم ۲-۰

که به قول فردوسی پور تو ۱۳ بازی گذشته حذفی و لیگ تاحالا نشده تو نود دقیقه پیروزی دو تا گل به ما زده باشهه

الان این شد

این فقاانی لعنتی هم زد هاشمی رو اخراج کرد

ایشوون یه روانین

تو بازی استقلال و ذوب آهن ادرانیک چشم عاشوری رو درآورد بهش زرد داد

اینجا یه تکل خطرناک رو یه دفعه ای قرمز داده

مثل اون گندی که به اون بازی زد دو تا پنالتی الکی گرفته

اول یکی به نفع استقلال

اخر بازی یکی به نفع ذوبی ها که گند قبلی رو جبراان کنه

اخه این چه داور بین المللی هست

آقا ما دیگه داور نداریم اینا برای بازی های ما نذارن همه اش روی اعصاب ما مسابقه دو بذاره

 

فقط میدوونم خیلی اعصابم خورد و دااغونه

 

خداجون سپااس

این نیز بگذرد

 

سربلندی ایران و ایرانی

ادامه نوشته

وقت رفتن- دربند

درووووود

بعد از شنبه که با مریم رفتیم خونه نسرین

غیر اون داستان بانک ، خوش گذشت

بعد از چند وقت دور هم بودیم هر چند جای سارا  مهدیه و عاطی خالی بود

فیلم عقد مریم رو دیدیم

کلی حرف زدیم

بعد ناهار اول مریم رفت

من بعد از یکم صحبت با نسرین اومدم خونه.

امروز هم میخوام برم خونه شون

دیروز عمل داشت

الان خوبه خدا را شکر

برم ببینمش

 

چه زووود می گذره

من دوباره بلیت برگشتمو خریدم

از این لحظه متنفرم

برام سخته.

 

دیروز  ساعت ۴ با مرضیه رفتیم چهارباغ یکم خرید

برای مرضیه مانتو و کیف برای جفتمون خریدیم

بستنی خوردیم

زودی باید می رفتیم سینما

قرار بود مامان و اینا هم بیان ساعت ۶:۳۰

فیلم دربند

با بازی پگاه اهنگرانی

فیلم خوبی بود و قابل تامل بود

هر چند مامان دوست نداشت

میگفت چه فیلمی هست

اخه دختره رابطه نامشروع داشت ضایع سقط کرد

اما کلا فیلمی بود که به نظر من وقت تلف کردن نبود

ذهنمو به اندازه کافی به خودش مشغول کرد

اره همه اش سیاه بودن جامعه رو نشون میداد

اون جایی که تو دردسر می افتی و هیچ دوستی کنارت نمی موونه

ولی نازنین همه خونه سحر ( پگاه آهنگرانی) با این که حتی یه هفته نبود همو می شناختن

افتاد دنبال کاراش از زندان ازادش کنه

بیچاره فکر میکرد کیست داره

حتی براش سفته داد اونم به کی حاجی بازاری که .....

و بعد سحر در کمال نامردی اونو با سفته ها گذاشت و رفت

اینجاست که فقط خدا باقی می موونه

پسر اون کسی که بهش سفته داده بود بهش کمک کرد

سفته ها رو پاره کنه ولی نازنین بهش اعتماد نکرد

اون افسردگی داشت تنهاش گذاشت اون خودکشی کرد

اینجاش به نظر من اوجش بووود

باباش نتیجه اعمالش رو دید

دنیا دار مکافات هست با هر دستی بدی با همون دست می گیری

 

 

همین

دنیا میگذره

دیگه یاد گرفتم خیلی سخت نگیرم

 

سربلندی ایران و ایرانی

با هم مهربون باشیم

بی تفاوتی یعنی مرگ تدریجی

دروووووود

امروز تا حد مرگ عصبانی شدم

رفته بودم از خودپرداز پول بگیریم

۲۵ دقیقه تو صف بودم بعد که کلی حرص خوردم از کندی افراد جلوییم خودپرداز پول نداد

رئیسشون میگفت گیر داره ربطی به پول نداره

گفتم من نیم ساعته منتظرم بیاید ببینید چشه

گفت خانم من الان مشتری دارم نمی توونم بیام

از داخل شعبه بگیرید

از کارمنده می پرسم باید کجا این کار رو بکنم

گفت نوبت بگیر صداتون میکنن

نفر ۵۱ بودم

نوبت پاره کردم اومدم بیرون

شماره شعبه رو یادداشت کردم زنگ بزنم شکایات

عصبانی تر شدم چرا اینقدر مردم مون بی تفاوت شدن

حتی خودشون رو لایق اعتراض نمی دونن

منطقه سه راه ملک شهر کشش رو داره ولی بانک به تعداد کافی نداره

این بی تفاوتی شرایط رو برای زندگی خیلی سخت میکنه

به خصوص برای ادمایی مثل من

 

به امید روزای بهتر

سربلندی ایران و ایرانی

روز میلادم

درووووووووووووووووووووووودددد

امروز تولدمون هست

البته دیگه شب شد

فردا اخرین روز دی ماه هست که میشه به یاد دی ماه خوش بود

خدا بهمون حال داد که همراه با میلاد حضرت محمد و فرزندشون امام صادق بود

دیروز اصفهان هم یه برف عالی اومد

ما قرار گذاشته بودیم سارا میاد اصفهان بریم بیرون

خوب شب قبلش مریم گفت شاید بیام

نسرین صبح چون برف می یومد گفت نمیاد

مهدیه هم که راهش دوره انتظار نداشتیم بیاد

صبح به سارا پیامک زدم برف بیاد یا نیاد قرار امروزمون تو میدون امام تغییر نمی کنه

بیچاره گفت باشه فقط مثل همیشه زنگید گفت یه ربع دیرتر میاد .داره پیاده میاد

گفتم اشکال نداره

قبلش برای تنظیم دوباره ساعتش بهش زنگیدم تا اومد گوشی رو بردار قطع شد خودش زنگید میگم کجایی اخه؟

میگه تو کمد دارم دنبال جوراب میگردم

من که خودم دنبال چتر میگشتم نمی دوونم کجا بود قبلا تو کشو بود هر چی میگشتم نبود

اخر با چتر بابا رفتم

ساعت ۱۱ ربع بود اومد اول چند تا عکس گرفتیم

برف بازی کردیم من با این که هدف بزرگتری بودم بیشتر می زدم تا بخوورم

به یه اقا هم گفتیم ازمون عکس بگیره

دیدم ایستاده تکون نمی خوره گفتم اقا بهتر نیست یکم بیاید جلو گفت من کارمو بلدم

یه عکسهایی گرفته بود عاالی

منتظر مرضیه بودیم با هم بریم بریون بخووریم

 یخ کرده بودیم رفتیم یه قهوه خونه چایی بخوریم اونجا کادو هامونو بهم دادیم

من از سه اذر ندیده بودمش

اونجا هم عکس گرفتیم

برای ناهار بعد که مرضیه گفت نمیاد رفتیم بریونی گلستان

خیلی چسبید

یکم دیگه نشستیم رفت کار داشت

امروز هم که اصل تولدمون دیگه

چون میخواستم برم خوونه مامانجون ساعت ۹ لباس پوشیدیمو اماده شدیم  جشن بگیریم

بعد کلی عکس هدیه ها اومد دیگه

مامان برامون ساعت خریده

بابا و عرفا پول دادن احسان هم با سمیه نیم

مرضیه هم که دستبند خریده. من برای مرضیه علاوه بر دستبندی که مامان از طرف من خرید

یه ساعت و یه گردن آویز نماد دی خریدم

 

ظهر خونه مامانجون بودم

دوستان خیلی لطف کردن پیامک دادن

مهربان دوستمون هم زنگید هم برای تولدمون یه داستان بهمون تقدیم کرده

خیلی پیامک های زیبا داده بودن

ولی پیامک خاله خیلی جالب بود

می نویسم برای همیشه برام بموونه

" در فضای سرد دی ماه ۶۵ گرمای وجود شما به جمع خانواده حرارت و شور و نشاط بخشید به امید آنکه همواره وجودتان گرمابخش خانواده و دوستان باشد، تولدت مبارک"

 

خداجوون سپاس برای همه چیز

برای این که کسانی دارم که از عشقشون سرشار میشم

برای این که این روز خاطر انگیز شد با برفت

 

سربلندی ایران و ایرانی

 

 

 

 

کوه صفه

دروووود

امروز بعد از این که از یکشنبه تا امروز  داشتم روی این مقاله لعنتی سازمان ها کار می کردم

قرار گذاشتیم عصر بریم کوه صفه

من و مرضیه و مامان رفتیم

خاله مهری و زن دایی و دختراشون و محمد ها

اقا محمد و محمد یه جوری اومدن گفتیم میخوان تا قله برن

با تجهیزات کامل

از همون ابتداها محمد می گفت خوب دیگه برگردیم

رسیده بودیم به شهدای گم نام

میگفت من میرم شهدا نزدیک تر هم هست

اولش گفتیم این دامنه اش هست

گفت اگه دامنه اش اینه خودش چیه

یکم شیب تند تر می شد میگفت دامنش داره تند تر میشه

هوا یکم سرد بود دماغمون یخ کرده بود میگفت باید دفعه بعدی دماغی شنامو بیاارم

اولش مائده میگفت با تله کابین بریم

گفتم اومدیم کوه مثلا

نصفه های راه قرار شد تا بالا بریم با تله کابین برگردیم

حالا رسیدن به این تله کابین هم سوژه بود

هی مائده میگفت پیچ بعدیه پیچ بعدیه

یه جا به محمد میگفتم اینجا که شیب زیادی نداره

میگفت میگن جوونا جاهلن، میگه شیب ندااره

یه جایی گفتن برای رسیدن به تله کابین راه انحرافی بریم

محمد میگفت اره اصلا راه راست نمی چسبه

اونجا یکم من ترسیدم غیر اونجایی که اصلا قفل کردم محمد کمک کرد رد شدم

توی تله کاابین

خاله و زن دایی و مائده و مریم با یکی رفتن

مامان میخواست با اونا بره جا مووند

گفتیم حالا ما با هم می ریم

گفت اره فقط یکم بد شد همه سنگین وزنا موندیم با هم

اول محمد و مامان و مرضیه یه طرف نشسته بودن

من و آقا محمد یه طرف

گفتم مرضیه بیا پیش ما ، محمد گفت اره بری اون طرف تعادل بهتر حفظ میشه

یه سیم اونجا ول بود میگفت این سیم چرا اینجا وله ، از نظر فنی مشکل داره می افتیم الان

قبل سوار شدن میگفت همه با هم سوار یه تله کابین بشیم اتفاقی افتاد برای همه بیفته من طاقت نداارم

تو تله کابین میگفت برای نماز و دستشویی وایمیسته

یهوویی خاله زنگ زدن به گوشیم میگه ااا خوب الان فرکانسش روی دستگاهها اثر میذاره

یهوویی وقتی رسید یه تکون بد خورد گفت

گفت چیزی نیست چرخاش باز نشد

اصلا از دستش کلی خندیدیم

خیلی وقت بود با هم بیرون نرفته بودیم

جاش خالی بود وقتی نبود

خیلی خووش گذشت

 

خدا جون اونا رو همیشه سالم و سلامت نگه داار

گفتم هفته دیگه برنامه ریزی میکنم از صبح بیایم

 

سربلندی ایران و ایرانی

 

 

برگشت به آغوش خانواده

دروووووووووددددد

من خوونه ام

امروز ساعت ۱۱ حرکت کردم ساعت ۴ که رسید دم پلیس راه باور نمی کردم

با ذوق زنگیدم به بابا ، گفتم من ۲۰ - ۲۵ دقیقه دیگه ترمینال کاوه ام ،الان پلیس راهم

تهران قم رو خواب بودم

بعد هم که وایساد الویه امو خوردم دوباره اومدیم یکم کتاب خووندم و خوابم برد

بلند شدم احساس کردم میمه رو رد کرده

دوباره یکم اهنگ گوش کردم

دیدم پلیس راهم

باور نمی کردم

با این که دو هفته بود تهران بودم

خیلی بد گذشت احساس می کردم یه ماهی هست نبودم

صبح که تو اتاق ذوق می کردم که دارم می رم خوونه دلم برای مرضیه مامانم و بابام احسان و عرفان تنگیده

امکان نداره ۳ هفته زودتر برگردم

مژده می گه من حوصله ام سر می ره اصلا هم ذوق نداره

میگه مامانم رو همیشه دیدم

ادما متفاوتن دیگه۰

اومدم خوونه مرضیه هدیه ای که برام گرفته با ذوق بهم نشون داد

یه دستبند نقره خریده برام

هدیه مامان رو لو نمی ده تا روز تولدمون

 

چقدر هوا متغیر هست

دیروز تو تجریش به قول مژده فینگمون در آمد

از بس سرد بود من دماغمو با دستمال می گرفتم یکم گرم شه

امروز هوا انگار نزدیکای عید هست

همیشه همین جوری هستاا

تغییرات ناگهانی پیش میاد

باید اونا را پذیرفت

اینا اثر کتابی که امروز می خووندم هست

خسته شده بودم یه مدت بود کتاب متفرقه نخونده بودم

امروز قبل رفتن تنها کاری که انجام دادم رفتم با تاکسی کتابخوونه

دو تا کتاب گرفتم تو راه بخوونم

یکیش هرگز نگویید هرگز از فیلیس جورج

دومی

۱۰ راز برای موفقیت و آرامش درونی وین دایر

 

دو تا رو یکم شروع کردم

الان فقط یه جمله از کتاب هرگز نگویید هرگز

" شروع های جدید به پایان های جدید ختم می شوند و این چرخه از نو آغاز می شود. این بخشی از نظم طبیعی است. هر بار تغییری را پشت سر بگذارید قوی تر می شوید و برای دور بعدی از اعتماد به نفس بیشتری برخوردار می گردید."

بعد بیشتر می نویسم

از هر دوشون

 

سربلندی ایران و ایرانی

شیرینی قبولی و روز آخر ترم 3

دروووووووووووددد

بلاخره تموم شد

امروز دو تا امتحان داشتم خدا را شکر هر دو رو گند زدم

من اصلا نمی توونم دو تا امتحان رو توی یه روز بدم

ولش کن دیگه از دست من خارج شد

پنجشنبه می خواستیم بریم درکه

ریحان می خواست شیرینی قبول بهمون بده

غروب که با ریحان رفتیم بیرون رفتم یکم برف بر داارم

یهوویی دیدم فقط من پهنه زمینم

اینقدر ناگهانی اتفاق افتاد که هر دومون شوکه شدیم

با کمر اومدم زمین و کمرم خورد لبه پله ها

اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که نخاعم اسیب ندیده باشه

بلند شدم کمرمو تکون دادم

ریحان میگه چرا این طوری می کنی بذار برات بمالم

درد نداری

گفتم نه بابا خوبم. اما واقعا گرم بود بدنم

بعد داشتم می خندیدم میگم چرا تو نمی خندی من بودم می خندیدم بهت

 

امروز با بچه ها رفتیم تجریش

اول می خواستن برای اخرین روز برن پارک طالقانی

گفتم کمر و گردنم  درد میکنه نمی توونم بیام

می ترسم برف میاد بخورمم زمین

بعد گفتن شاید برن تجریش

گفتم شاید اینو بیامم

اومدم یه چایی خوردم

رفتم تجریش

بهشون زنگیدم گفتن پارک سرد بوده دارن میان

اومدن با هم اش خوردیم تو بازار قدم زدیم

 

گفتم بیشتر میایم

 

بعد برگشتیم

خیلی سرد بود

 

سربلندی ایران و ایرانی

 

ادامه نوشته

خونه نرگس

دروووود

یکشنبه قرار شد برم خونه نرگس

مهشید رو ببینم

زنگیدم چطوری بیام گفت برو خونه سابق مامان اینا مهدی اونجاست با اون بیا خونه

حقیقت امر این بود که من قرار بود ۴ راه بیفتم

۴:۳۰ بود اماده شدم

مهدی زنگید کجایی گفتم شرمنده ۲۰ دقیقه دیگه می رسم مترو تجریشم

گفت نه خودتو اذیت نکن فقط میخواستم ببینم کجایی

هیچی دیگه وقتی رسیدم زنگیدم

اومد بیرون

با هم رفتیم خونه نرگس

از درس و اینا پرسید گفتم ترم اخرم دیگه

گفت چه زود

رسیدیم بهش گفتم من اصلا خونه رو یادم نمیاد

کجا باید برم

نشون داد و زنگ زد خودش رفت نوشابه بخره

مهشید بعد ۳-۴ سال خیلی تغییر نکرده بود

هنوز لاغر و قد بلند بود دیگه

من شیرینی نخوچی و راحت و الحلقوم گرفته بودم گفت دوست داره

نشستیم با چایی شیرینی خوردیم.

حرفای مختلف دیگه

من ماجرای درکه رو گفتم

مهدی می گه برات اسپری فلفل می خرم

گفتم غیر قانونی هست مثل چاقو گفت پول میدم با مجوز

نرگس می گه این روزا چاقو هم بد نیست بذاری تو کیفت

مهشید میگه نه مامان پنجه بوکس بهتره

مهدی گفت با چاقو که خودشو می کشن

از یه کارگز افعانی که تو کارگاهشون کار میکنه هم گفت

گفت مال جنوب افغانستانه

گفته زن رو می خرن

یه بار اومده گفته زن خریدم

در رو بستم روش و اومدم مهدی گفته مبارکه

گفته بچه ام داارم

مهدی گفته چطوری تو که همه اش اینجایی

گفته خداداده خدا داده

مهشید گفت یعنی چی؟

گفت خوب داداشی بابایی

اهان نرگس برام خرمالو اورد

گفت مال درخت خودمونه

دو تا بود یکیش رو خوردم گفتم یکیش هم مال مهدی

گفت ممنون من الان چایی خوردم

گفت یعنی چی ؟ خوب منم خوردم

میشه توجیه نکنی فقط بگی میل ندارم

گفت اخه چایی داغ بود این سرده

گفتم تو میل ندااری من دارم میخورم

توجیه نکن دیگه خندید

رفت یکم دراز بکشه قرار شد مهشید صداش بزنه

ما رفتیم شام بخوریم گفتن تازه که شام خورد بذاریم یکم بخووابه

سر فیلم آوای باران بود بلند شد

بهش گفتم دقت کردی ما چقدر ساکت بودیم راحت بخووابی حتی تلویزیون هم نگاه نکردیم

گفت اره متوجه شدم

گفتم مهشید ببین من هی گفتم بیا حرف بزنیم و تلویزیون ببینیم این قدر نداره

حالا تحویل بگیر

ظاهرا خوابش مثل احسان و اینا سنگینه

هیچی دیگه شام فیله مرغ تو فر گذاشته بود

بعد هم که اقا مچتبی اومدم یکم نشستیم

گفت هر موقع بخوای بری بگو من اماده ام

نزدیکای ۱۱ بود گفتم هر وقت خواستی بگو بریم

گفت باشه برم ماشین رو روشن کنم بیا پایین

نرگس باهامون اومد یهویی ارشادی چیزی بهمون گیر نده

دم خوابگاه که رسیدیم نیست در بسته بود قاطی کردم

گفتم برو جلو اینجا خوابگاه پسراست

بعد دیدم نه این که پل هوایی نزدیک خودمونه

گفتم نه برگرد همین جاست

گفت اشتباه نری خوابگاه پسراا

گفتم اونا هم که چقدر ناراحت میشن

هیچی دیگه منو گذاشتن نرگس باهام اومد

گفتم خونه دختر عموم بودم

رفتن

مهشید قبل اومدن می گفت باید بیای شب بموونی

گفتم بااشه

 

کلا خوش گذشت

 

اهان اولین هدیه تولد امسالم گرفتم

به قول نرگس سزارینی دو هفته زودتر( ادکلن)

سربلندی ایران و ایرانی

 

نتیجه تلاش

درووود

دیروز که صبح از خواب بیدار شدیم برف اومده بود

برای روز کریسمس خیلی جالبه اولین بار تجربه می کنم

شب با ریحان رفتیم بیرون قدم بزنیم

برف ریز می یومد

با شوق روی ماشین هایی که روی شیشه هاشون برف نشسته بود شکل می کشیدیم و جمله می نوشتیم

من نوشتم

چو ایران مباشد تن من مباد

کریسمس مبارک

شکل گل و درخت و خوونه هم می کشیدم گاهی

ریحان نوشت

ریحان گلی

رز گل مامان

گل هم می کشید

امشب رفتیم ماشین ها نبودن

گمونم از ذوق در رفتن

ظهر که داشتم درس می خووندم تو اتاق

ریحانه داشت با تلفن حرف می زد

میگفت قبول شدم ، من عاشقتونم

در باز کردم و پریدم تو بغلش تا تلفن رو قطع کرد

گفت از د ا د آ ف ر ی ن بود

رتبه ۷ شدم

سجده شکر کرد

خیلی احساس خوبی بود

شب رفتیم بیرون

تاب بازی کردیم  چند بار نزدیک بود لیز بخوریم جالب بو اما مثل مرد خودمونو سفت بگیریم برگشتن آش رشته خریدیم اومدیم با مژی خوردیم

خاطره جالبی برای خومون رقم زدیم

خدایا شکرت

 

سربلندی ایران و ایرانی

همه دنیا دروغه

ادامه نوشته

شب یلداا

درووووود

این فال امشبم

برو به کار خود ای واعظ! این چه فریادست؟ مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست؟
میان او که خدا آفریده‌است از هیچ دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوشِ من باد است
گدای کوی تو از هشت خُلدْ مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولی اساس هستی من زآن خرابْ آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار، که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فَسانه مخوان و فُسون مدم حافظ! کز این فسانه و افسون مرا بَسی یادست

دیروز عمه مهری و عمو محسن به عنوان شب یلدا خونمون بودن

هر چند بچه ها درس داشتن!!! نیومده بودن

فقط فهمیه اومده بود و مهدیه

ولی بد نبود

امشب رفتیم خونه مامانجون

یک ماه بود نرفته بودم پرده زده بودن تو هاال

بعد از یه ماه کسایی رو که دوستشون داری ببینی یه فاز خاصی داره

ما بودیم و دایی علی

خیلی خوش گذشت

اول انار خوردیم و هندوانه ای ما رو قاچ کردن

قاچ که چه عرض کنم  کمپوت شده بود آبش رو گرفتن

من که دوست نداشتم نخوردم

گفتم یه فالی هم بگیریم

یکی کتاب باز کردیم اما دنیای جدید هست دیگه

مائده گفت براش یه پیام اومده فال حافظ شب یلدا با تلفن گرفتیم

هی میخواست بخوونه میگفتم به به

به به چی اوومد. هی دهنمو می بستن حرف نزنم

برای من که خیلی مسخره اومد

یارت اذیت نکن

گفتم معلوم نیست بغل من وایسادین چه نیتی کردین حافظ قاطی کرد

برای مریم هم چرت اومد

دوباره سعی کردیم بگیریم هی قطع میشد

یهوویی تلفن دست مریم بود میگه ببین چی میگه

دیدم میگه مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نیست

گفتم چی گفتی دارن فحش میدن که

کلا پایه خنده ای شده بود

با مرضیه هی می خندیدیم اخرش بهم گفتن یه مدت بوده زعفرون نخوردی ظهر خوردی هی میخندی

اینقدر رو هم رو هم چیز خوردم دیگه سر شام نفس نمی تونستم بکشم

بلند شدنمم سخت شده بود

 

یاد پارسال به خیر

درسته شب قبل یلدا تو خوابگاه جشن گرفتیم

و شب یلدا خونه نسرین بودیم ولی خانواده یه چیز دیگه است

ادمایی که باهاشون راحتی

خداجون برای همه چیز سپااس

راستی یهویی دایی گفتن دی ماه قدیم چند تا جشن داشته

گفتم اره دایی دی کلا همه اش جشن

از اول دی برای استقبال اخرش مردم شوق داارن

رو ۲۹ هم که دیگه جشن اصلی هست

۳۰ هم به یاد کل ماه میگذرونن

 

امیدوارم در تک تک خونه ایرانی ها جشن و سرور برگزار شده باشه

و همه بلندترین شب سال رو در کنار خانواده به خووبی طی کرده باشن

 

سربلندی ایران و ایرانی

 

 

ادامه نوشته

21 آذر

 

ادامه نوشته

20 آذر

درووووود

امروز تولد مائده بود

بچه ها که رفته بودن توچال قرار گذاشته بودن تولد مائده دوباره دور هم باشن

من قرار نبود برم

حقیقتش حوصله رفتن نداشتم کلی کارامم موونده گفتم نمیااام

خوب تو اتاق تنها می موندم ریحانه گفت امکان نداره بذارم بموونی

دیگه قبول کردم برمم

ساعت ۴ دم میدون قرار گذاشته بودیم

تو رستوران صفا تخت گرفته بود مائده(درکه)

اولش دخترا تنها بودیم چندین عکس گرفتیم که آقایون هم اومدن

همه حقوق بودن جز یکی که داداش یکی از بچه ها بود و مژی

۵ نفر پسر  و ۶ تا دختر بودیم

اولش سعی کردن یکم به خاطر اصفهانی بودن دستم بندازن و ایناا

خوب از پسشون بر اومدم

اخه پفک و اینا هم می خوردم میگفتن عصبی شده این طوری می خوونده

اذبتشون کردم گفتم من خوراکم همین قدره

منو با خودتون مقایسه نکنید

کلا ۳ به ۱ بودیم ولی یه جوری ضایعشون کردم حساب خودشونو بکنن

فروغ یکی از بچه های عمومی برامون خووند برام جالب بود

یکم جرائت و حقیقت بازی کردیم

قلیون هم میخواستن من اول خیلی مخالفت کردم اما با رای گیری گرفتن

دو تا اقایون و دو تا خانما کشیدن

من همون اول گفتم از قشر دانشجو بعیده

میگم یکی از آقایون بود معروف بود به سر به سر گذاشتن

با منم اول شروع کرد سکوت می کردم در مقابلش کم اورده بود میگفت مهندس چرا جوواب نمی دی

یه چیزی بگووو

دیگه اخرش رسیده بود به بحث های کتاب و دین و دینداری و ... رسید

اولش اومد بزنه تو برجک من منم زدم حالشو گرفتم گفتم شما ای کیوت زیر ۱۰۰ هست حالا طرف رتبه ۲۵ عمومی هست

کلا خووش گذشت.

به خصوص اخرش اومدیم بیروون عکس دسته جمعی گرفتیم.

و بعد اومدیم با ماشین بریم نبود.

یهوویی اتوبوس اومد سوار شدیم و یهوویی شروع به دست زدن و شعر خوندن کردیم

کسی هم اتفاقا نبود تو اتوبوس غیر دختر و پسر

و یه پسر تنها بود

یهوویی تو راه راننده هم هی ترمز و گاز میداد که حرکتش با دست و سوت بلبلی استقباال شد

کلا خوب بود و برای تجدید روحیه عالی بود

 

سربلندی ایران و ایرانی

 

همه لحظه ها غریبن
بوی دلتنگی و میدن
تو میخوای ازم جداشی
اینو چشمای تو میگن

اینو چشمای تو میگن
که دیگه دوستم نداری
واسه احساس کی امروز
بیشتر از من بیقراری

ادامه نوشته

روز دانشجو

دروووووود

روز دانشجو رو به همه دانشجویان تبریک میگم

امروز آقای رو  حانی اومده دانشگاه ما

تصمیم گرفتم با وجود فشار درسا برای آرامش روان هم که شده برم

نیاز داشتم به همچین جایی برای این که بتووونم یکم داد بزنم

الان یکم صدام و گلوم گرفت ولی لازم بود

من دیگه بعد این که صبحوونه خوردم و آماده شدم رفتم ۹ بود تا رفتم دیدم یه جا هست کیف ها رو میگیرن

گفتم کیفمو بدم؟

گفت خانم دیگه میذاشتی تا رفت می اومدی

این کسایی هستن که داخلن. اتفاقا من به موقع رفتم داخل که باید تو راهرو می ایستادم خوب بیرون وایسادم که از هوا هم لذت ببرم

چه هوای فوق العاده ای جدی میگم اصلا سرد نبود برف بود من لباسمو دستم گرفته بودم دیگه اخرش دیدم وبال گردنه پوشیدم

اقای روح انی اومده بودن

اون موقع داشت یه کلیپ زیبا از سخنرانی ایشون تو مراسم تنفیذ موزیکال پخش میشد

فوق العااده بود

بعد رئیس دانشگاه اومد سخنرانی کرد و خیر مقدم گفت

و بعد اقای روح انی

بین صحبتاش بچه ها بیرون یکم شعار میدادن

داخل هم هر دو گروه بودن تا درباره مذاکرات گفتن یه سری شعار مرگ بر آمریکا سر دادن

انگار اون طرف گفتن زندان ۳۰اسی آزاد باید گردد

بعد از سخنرانی یه دو تا سوال مسخره پرسیدن یادم نیست  تو این مایه که شما برای جنیش دانشجویی چه تدابیری دارید

بچه ها شوخی میگفتن بپرسید برای رو به رویی هاشم بیگ زاده و مسی چه تاکتیکی دارن منظور بازی های جام جهانی هست که ایران با ارژانتین نیجریه و بوسنی هم گروه شده

ما بیرون داستان هایی داشتیم

یهو دیدیم بچه های بسیجی با شعار مرگ بر آمریکا اومدن بچه ها هوووو کردن

بعد کم کم جلو اومدم من یه دفعه ای دیدم قاطی سیل جمعیت دارن هولم میدن به سمت اینااا

یه فضای خالی بین اینا و بچه ها ایجاد شده بود.

یه عده بودن اومدن واسطه شدن کاری به کارشون نداشته باشین شعارهای خودتون رو بدید

اخر وقتی رفت رئیس جمهور نوشته بودن  جنبش س ب ز به زباله دان تاریخ رفته است

یا نوشته بودن زندان ۳۰ آ سی اعدام باید گردد انسان نیستن به خداا اینااا

یکی از بچه ها که داخل بوده میگه تو هم گفتن میر  ح س ی ن باید اعدام گردد

شعار های محتلفی می دادن بچه

بسی جی کارت دان شجو یی کو

بسی جی واقعی همت بود و با کری

یا ح س ی ن  میر ح س ی ن

امروز روز شادیه جای ن د ا خالیه ( من با این موافق نبودم خدا رحمتش کنه جای س هر اب بگی یه چیزی اون که تصادفی جونشو از دست داد)

فضا ی ام نی تی نمی خوایم نمی  خوایم

دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد

دانشجوی با غیرت حمایت حمایت

چندین مرتبه هم شعر یار دبستااانی رو خووندیم و دست زدیم من که عاشق خوندن گروهی بودم

یه شعرم بود جدید بود باید برم دنبالش حفظش کنم

زیر همین شعار فضای امن یتی بچه ها یه سری مقنعه را کشیده بودن تو صورتشون یا شال بسته بودن

یه سری که بالا وایساده بودن

نشون از فضای رعب اور بود هنوز

یه پسر جالب میگفت وصیت نامه هاتونو بنویسید یه جا قایم کنید

من فقط با یکی از دوستام و مرضیه خداحافظی کردم و اونها رو به خدا سپاردم

یه چیز دیگه ام بچه های بسی جی سعی داشتن دعوا راه بندازن ولی بچه ها خردمندانه مانع می شدند

ولی کلا به نظر من همین فضا هم کنترل شده بود

چون بچه ها با یه نفر راحت هماهنگ می کردن

اخرش می خواستن برن سمت رئیس دانشگاه شعار استعفا بدن مانع شدن

من که دیگه اومدم ولی دیگه خبر خاصی هم نبود

به هر حال انرژی خوبی داشت برای من

 

سربلندی ایران و ایرانی

اب و هوای برفی

دروووووود

بازوهام درد میکنه

از عصبانیت دارم سیب گاز می زنم

صبح که از خواب پا شدیم برف اومده بود و داشت می یومد هنوز تا همین الان

خوب من نون و میوه نداشتم باید می رفتم خرید

البته بدمم نمی اومد تو این هوا یکم برم بیرون و البته برف بازی کنم

اما بچه ها نیومدن و مثل همیشه تنها رفتم

میگن درس داریم

خدایا کی میشه ارزش روح ادما به اندازه جسمشون باشه برای بقیه

میگم من نیاز دارم با هم باشیم

مژده میگه اگه مریض بودی با درس هم برات سوپ می پختم اما این نیازت خیلی مهم نیست

اول رفتم تو پارک و قدم زدم

راه رفتن تو جاهایی که قبلا کسی نرفته لذت بخش بود

صدای قرچ برف تو گوشت جالبه

از یه خانم خواستم ازم عکس بگیره هر چند خودم براش روشن کردم دوست نداشتم خیلی عکساشو

خوب کسایی که تصور فضایی ندارن خیلی خوب نمی توونن عکس بگیرن

بعد رفتم سه تا نون گرفتم

میوه با اصرار بهش میگم فقط یه کیلو بده من نمی توونم ببرم

سیب ، نارنگی و انار خریدم

کاهو و خیار و گوجه هم باید میگرفتم

دیگه رفتن خیلی سخت بود

چندین بار بار رو گذاشتم زمین که یکم استراحت کنم خیلی اذیت شدم و اشکم داشت در می اومد

یه مادر عروسی هم بهم گفت خوب چزخ بیااار

یه چند بار نزدیک بود لیز بخورم

وقتی رسیدم نتونستم انگشت بزنم برگشتم

نگهبانمون که یه اقای تقریبا ۳۵ ساله با ریش هست میگه خانم چرا انگشت نمی زنی

گفتم نمی توونم و اشاره به بار ها کردم

اینقدر دستم پر بود چتر نتونسته بودم بگیرم

میگه بار ها رو بذار زمین و انگشت بزنم

بهش میگم بی اخیتار سخته مسخره

نمی دونم شنید یا نه

بار ها رو گذاشتم زمین همون موقع هم نزدیک بود لیز بخورم دستکش هامو در میارم و انگشت می زنم

میگم خوب شد؟

حس کردم اسمم رو یادداشت کرده

رفتم بارهامو گذاشتم و اومدم عصبانیم و باید حالیش کنم کیه

میگم اسمم رو یادداشت کردی؟

میگه نه

میگم می خوام بدوونم اگه اسمم رو یادداشت کردی از خودم دفاع کنم خم شدم اسمشم خوندم آقای چاکانی

میگه اگه اسمتم یادداشت کرده باشم وقتی خواستنت می توونی بری توضیح بدی

میگم برای چی اسمم رو یادداشت کردی؟ می خوام بتوونم توضیح بدم

می گه من خودم توضیح میدم شما هم خواستن توضیح میدی

اومدم بیرون

مهم نیست

اصلا من تا حالا کمیته انضباطی نرفتم دیگه این اخرین مقطعی هست که می توونم برم

اما عصبانیم به خاطر برخوردش

به خاطر این که اون اجازه پیدا کرد این طوری با من حرف بزنه

 

بازوم هنوز درد میکنه و یکم گرفته

عصبانیتم کمتر شده

 

وقتی کنار  عزیزانتی و برف نیست و وقتی تنهایی برف هست رو میشه بهش گفت دور باطل زمونه

سربلندی ایران و ایرانی

 

 

خاطره انگیز

دروووووود

بعد از این که صحبت شد ما خرگوش داریم قرار شد و سر عکس IDش که خرگوشه یا موش قرار شد حسین خواه هم برای ریحان یه خرگوش بگیره

اینو به عنوان خرگوش خرید بود که بعد کشف کردیم گاوه و اون متوجه نشده بود

دیشب اون از پا آویزون کردیم عکسش رو فرستادیم براش

که ۱۰ میلیون پول بده مگر نه می کشیمش

امروز پیامک داده از تو انتظار نداشتم

تو مثلا حقوق خووندی باید از حقوق بشر گاوا حمایت کنی

گفتم من بین بد و بدتر بد رو انتخاب کردم

هیچ دفاعی از خودم ندارم ولی همه تلاشمو براش می کنم

اخه قراره یه شب کلا بیرون بذاریمش

یه بار بذاریمش رو شوفاژ

 و یه بار هم تو سوراخای دماغشم  چیز بکنیم خفشه

همین

خنده بار بود دیگه

گاهی این ریحان پیشنهادهایی می کنه بکنیم می موونم

سربلندی ایران و ایرانی

 

 

درد دوست داشتن

خواستن چشمات به هر بهونه خود جنونه
کاریش ندارم، چیزی نمیگم، خودش میدونه
خودش میدونه دل دیوونه بزار بمونه
به پای اونکه همش میگرده پی بهونه

واسه گذشتن واسه شکستن واسه نبودن
کنار اونکه همش میترسه از حرف رفتن
اونکه نمیخواد باهات بجنگه واسه غرورش
دل شکستش، دل گرفتش، دل صبورش

دل دل چشمام برای گریه
منو نگات هوای گریه
بگو چی میشه آخر غصه؟
با تو میمونم یا غم و قصه؟

چشماتو وا کن، منو نگاه کن، حالم خرابه برام دعا کن
خبر نداری از حال و روزم، مهمون قلبت یکی دو روزم
مثل قدیما منو صدا کن، حالم خرابه برام دعا کن
خبر نداری از حال و روزم، مهمون قلبت یکی دو روزم

آرومه آروم رد شدی از من؛ من و احساسم از یادت رفتن
هرکاری کردی تو بازم عزیزی تو
هر کاری کردم که بهم نریزی تو

ادامه نوشته

اخرین اخر هفته اول اذر

 

تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ بشه

همه دردت یه آهنگ بشه

تا حالا شده

تا حالا شده یه چیزی ازت کم بشه

هرچی میخونی تهش غم بشه

تاحالا شده

تا حالا شده

دلم واسه خودم تنگ شده

چقدر صدام بی آهنگ شده

زندگیم بی تو بی رنگ شده

از وقتی قلب تو سنگ شده

منو از این قفس رها کن

دوباره اسممو صدا کن

یه بار تو چشمم نگاه کن

خدا فکری به حال ما کن

♫♫♫

♫♫♫

نباشی پیشم دیونه میشم

مثل اسفند روی آتیشم

از همه دنیا من میخوام تنها

سهم من باشی این شده رویا

دل من پیش دل تو گیره

تو نباشی بی تو میمیره

نذازین این عاشق دلش بگیره

بی تو دلتنگی منو میگیره

دلم واسه خودم تنگ شده

چقدر صدام بی آهنگ شده

زندگیم بی تو بی رنگ شده

از وقتی قلب تو سنگ شده

منو از این قفس رها کن

دوباره اسممو صدا کن

یه بار تو چشمم نگاه کن

خدا فکری به حال ما کن

ادامه نوشته

اخر هفته

درووووووود

دیروز که هوا ابری بود یه پیام دادم به مهرداد که نظرت در مورد هوا چیه؟

گفت فردا هم بارونی هست!

صبح بهش پیام دادم باید اعلام کنم پیش بینیت غلط بود

بارون نمیاد

داره برف میاد

گفت میخوای بری من مشکلی ندارم

گفتم باشه کی بریم

برنامه ریختیم ۴ بریم

منو مژده رفتیم

مهرداد و سجاد و دوست مهرداد هانی

خیلی خوش گذشت

قرار شد چایی و میوه رو من بیارم اون کیک و لیوان بخره

دیگه نزدیک ۴ و نیم بود  اونجا بودیم

دوباره مثل دفعه قبل تصمیم گرفتیم با اتوبوس تا بالا بریم چون شبه فقط تا استراحت گاه اول رو بریم

عزیزم

اول که اشنا شدیم یهویی هانی یه تیکه اصفهانی اومد

بهش گفتم

بی ادب

مهرداد گفت نه بابا اینم اصفهانی هست بابا و مامانش اصفهانین

هانی هم گفت ما چهارتا اصفهانی باحال هستیم

بعد که بیشتر باهام حرف زد مثل من لهجه میگرفت ناخودآگاه

تن صداش هم دقیقا اصفهانی بود

بم

همون اول چایی رو خوردیم تا سرد نشه با بیسکوئیت های بای و سبوس دار کرم دار

داشتم چایی رو تو فلاسک اماده میکردم مهرداد میگه کمک نمی خوای

خیلی روحیه حمایت داره

چند تا ماشین گشت بودن یهوویی یادم نیست کی گفت متفرق شید پلیس

مژده میگه چیه بابا شما بچه های ما هستید

تا اخر مسیر هی مثلا سجاد شیطونی میکرد برف می زد میگفت مامان نکن

 میذارمت پیش بابات من تو رو جای نفقه گرفته بودم

میخوام بیام با هاانی ازدواج کنم وای واکنش هانی رو بگم کلاهشو کشید رو صورتش گفت وای من خجالت میکشم

هم رفت و هم برگشت فقط عکس گرفتیم و هی این سجاد و مهرداد به هم برف پرتاب کردن

یه جا بهشون گفتم به من نزنیداااا محبت کردن جفتشون برف زدن

بعد میگم به مژده میخوای بزنید به من بزنید

تروخدا این سرما بخوره بیچاره ایم من مشکلی ندارم به من بزنید

تو مسیر برگشت اومدیم یکم مشاعره کنیم مهرداد گفت من دوست ندارم چون بلد نیستم

اومدیم اسم و فامیل بازی کنیم این هانی هی گیج می زد

بهم خورد میگم هوپ بازی کنیم یا یه مرغ دارم

سجاد میگه من مرغ ندارم چی کار کنم

گفتن خوب جک بگیم

مژده میگه یه خانم با ساپورت راه راه

یهوویی میگن اوووهههه

به پیچ رسیدیم

میگم دور بگیرید حالا نرید ته دره برای خانم با ساپورت

بعد مژده میگه من جک زشت بلدم فقط

هانی میگه سید این چی میگه استغفرالله(منظورش به مهرداده)

میگم شما نگران نباش حاجی چیزی نیست الکی میگه

کلا بر عکس رفت که مژده هی غر زد و هی باید راضیش می کردیم بیا دیگه راهی نمونده

زود رسیدیم

قلقش هم فقط دست هانی بودااا

اون راضیش می کرد

استراحتگاه اول یکم نشستیم میوه خوردیم و بر گشتیم

پیش بینی نکردم میتونستم تدارک یه شام ببینم

بچه ها بدشون نمی یومد

برگشتنه هانی میگه تا کجا رفتی

من میگم من دوبار تا حالا اومدم بار اول تا ایستگاه دو رفتیم

میگه شما که نزدیکید چرا نمیاید

گفتم مهرداد از این به بعد بشتر بیایم

گفت باشه من که حرفی ندارم

برگشتن ما رو روسوندن با ماشین هانی

کلا خیلی خوش گذشت

تغییر روحیه ی عاالی بود

از هوا بگم من اینقدر پوشیده بودم که سرما رو احساس نکردم

منظره ها هم فوق العاده بود برفی با مهه چه شود

 

سر بلندی ایران و ایرانی

 

 

زیباترین مفاهیم قابل بیان نیست

درووووووود

انگاه که عشق را به روح عطا فرموده لطافتی در آن قرار داد که با اولین دم قناعت، و با اولین کلامش ،خودپسندی از روح بگریزد....

روحم برایم فاش کرد که عشق ، به او که عاشق می شود مقام نمی دهد که محبوبی عزیز می بخشد.....

جبران خلیل

به ادمایی فکر می کنم که از عشق  و فداکاری یک انسان به جای درس گرفتن برای اشک ریختن استفاده میکنند

جوانمردی که راه برادر و معشوق خود را انتخاب می کند

در اوج تشنگی آب نمی نوشد چون بردار و کودکان تشنه هستند

این یعنی اوج ایثار

کسایی آن را درک می کنند که تنها قطره ای از آن را چشیده باشند

دوستان و نزدیکان با ارزش ترین دارایی هایی هست که یک انسان دارد

هدفی بزرگ باید وجود داشته باشد که بتوانی برای آن هدف انها را قربانی کنی

در این وادی است که عقل اجازه ورود پیدا نمی کند.

عشق و برداشتن مرز بین عاشق و معشوق است که باعت این ایثار و فداکاری می شود.

 

برای این که رهرو باشیم باید از خود بگذریم

این اولین مرحله از عشق است

حتی گاهی فکر میکنم دین نیز چیزی جز آن نیست

مگر می شود دین دار بود و عشق نداشت

مگر می شود عشق داشت و اخلاق نداشت؟

مگر می توان دروغ گفت ، مگر می توان کینه داشت ، مگر می توان دعوا کرد ، مگر می توان تمسخر کرد ، مگر می توان غرور و تفاخر داشت مگر می توان .....

و بعد خود را دین دار نامید؟!!

وقتی خدا خواست و تو با قطره ای از عشق اشنا شدی کم کم رذایل از روحت دور می شود

و تو را برای رسیدن به معشوق کمک خواهد کرد

این ایام فقط برای گریه کردن نیست

این اتفاقات برای یادآوری است که معنی عشق را به ما بنمایانند اما چشمامون رو می بندیم و .....

 

خدایا برای این ایام از عمق وجود سپاس گزارم

میخواهم به من درک بدهی بتوانم بفهمم حسین چراغ راه هدایت است یعنی چه؟

و لذت عاشقی و تطهیر روحم رو به من بچشانی

آمین

سربلندی ایران و ایرانی

ارائه

درووووود

ارائه ام دادم

دوباره اخرش گفتم متاسفم اگه متوجه نشدید

مرادی میگه این رو نگو تو چی کار داری متوجه شدن یا نه

اخه مثل دیوار بهت نگاه میکنن انگار که داری با چه زبانی حرف می زنی

اصلا هیچی نه تماس چمشی  باهات برقرار میکنن نه سری تکون میدن بفهمی دارن میفهمن یا نه

یعنی قربون نگاه نکردن یه جوری زل می زنن تمام وجودتو عذاب وجدان میگیره که چرا وقت اینا رو گرفتی

 

به جوون خودم دفاعم اینا بیان من گند میزنم

باید یه سری ادم نرمال برای اون موقع پیدا کنم دست کم بتونه سرش رو تکون بده

که بابا من دارم گوش میدم و متوجه ام

 

واقعا جلوی اینا همه اعتماد به نفس و تواناییم به صفر میرسه

مرادی میگه باید چند جلسه تدریس کنی بفهمی مهم نیست اگه چند نفر سر کلاس توجه نکنن و یا اصلا متوجه نشن

 

البته استاد که منو شست گذاشت کنار

میگه ارائه بدی به شرطی که با لهجه یزدی یه جوری حرف بزنی که بچه ها متوجه شن چون من گاهی به سختی متوجه میشم

گفتم من اصفهانی هستم

دارم فکر میکنم ادمی که نتوونه فرق لهجه رو متوجه بشه اصلا صالح هست بتوونه نظر بده

اصلا هم به این ربط نداره که گاهی خودش یه جوری یواش و زیر زبونی حرف می زنه من اصلا نمی فهمم

 

این مسئله برام مهم شده و باید براش تلاش کنم

 

همین

تنها در خوابگاه

درووووود

من امشب برای اولین بار هست تو اتاق تنها می موونم

قبلش خیلی غصه خوردم

به بچه ها گفتم حتما تلاش میکنم یکی بیاد پیشم

خوب به سارا گفتم نتونست بیاد

به مائده گفتم گفت تو بیا پیش ما

بیچاره همسادمون هی اومد بهم سر زد

البته مرضی و احمد هم که در دنیای مجازی بودن

دارم فکر می کنم بد من از حس تنهایی فرار می کنم؟

البته اون طوری هم که فکر میکردم نبود

هر چند وحیده تا دم رفتن میگفت تنها نمونیااااا من زنگ میزنم بگو حتما پروین بیاد پیشت

الهی فدا شم از بس به ریحانه گفتم قبول نیست ما همیشه روز اخر کنار هم بودیم پیامک زده تنهایی؟ نمی تونم وصل شم بیام نت

بیچاره مژده هم پرسیده

چه ادم وحشتناکی هستم

واقعا به خاطر داشتنشون به خودم می بالم

این نیز گذشت الان می رم میخوابم

فردا صبح باید زود برم سر کلاس ارائه دارم پر رو بازی در نیارم دیر تر استاد برسم

فردا شب این موقع خونمون مسواک زدم و توی تخت خودم خووابیدم

راستی میخواستم بگم من از سلااامت کامل مغزی برخوردارم

اصلا هم حس افسردیگی ندارم

فردا نگن خودکشی کرد

 

سربلندی ایران و ایرانی

ارائه2

دروووووووود

ریحان درست میگه بیشتر علت شکستم برای ارائه شنبه و سه شنبه  به خاطر اعتماد به نفس زیاد خودمه

من چون تو کارشناسی خیلی راحت ارائه می دادم و شنونده هامو تحت تاثیر قرار می دادم فکر میکنم الانم می توونم

یادم نمیره اون موقع که رفته بودم کتاب بگیرم فروشنده از بچه های صنعتی بود و مرضیه رو به خاطر کنفرانسم تو یه درس عمومی شناخته بود یعنی مرضیه رفته بود بگیره با من اشتباه گرفته بود  گفته بود تو رو از روی کنفرانست یادمه

برام از تهران کتاب خرید. یادش به خیر

یا وقتی تو کلاس وهابی ارائه دادم از خودم راضی بودم هر چند استاد گفت یکم جدی تر برخورد کن چون بچه ها باهام شوخی کردن و منم در کمال اعتماد به نفس پاسخ شوخی رو دادم

هر چند سر ارائه شنبه چند تا کشور از افریقای جنوبی بود نمی تونستم بخوونم استاد در بیان اسمشون کمک کرد

من گفتم حیف اگه ریاست جمهوری آقای احم د ی ن ژ ا د بیشتر طول میکشید افتخار اشنایی بیشتری با این کشورها رو داشتیم

ولی واقعا هنوز نتونستم از ارائه های اینجام رضایت کسب کنم

و واقعا اینقدر به خودم زیادی مطمئن هستم که پاور پوینتی که اماده کردم فقط تو اماده کردنش جلوتر از بچه ها هستم مگر نه قبلش نخووندم در حالی که بچه ها ۱۰۰ بار قبلش دیدن و خوندن

امروز با مرادی بعد کلاس تو کلاس مووندم تا براش ارائه بدم

گفت می شینی یا وایمیستی

گفتم بشینم

بعد شروع کردم به گفتن

در حین گفتن متوجه شدم هنوز خودم مشکل دارم و باید تو این مباحث برای فردا بیشتر کار کنم

در حین گفتن بهم یه بار گفت بلند تر بگو درسته داری اروم تر میگی ولی بلند تر صحبت کن

متوجه نشد ولی خودم اشتباهمو با بیانش برای اون متوجه کاستی های کارم شدم که حتما برای فردا رفع کنم

بعد گفت خوب بود

"سه تا نکته رو باید بهت بگم

وقتی یه فکر به ذهنت می رسه وقتی سعی هم میکنی نگی ولی کاملا مشهود سرعت بیانت بیشتر میشه

اینو کنترل کن

یه چیز دیگه ام هست البته نمی دونم منم تو بیان مشکل دارم حتما ولی شما داری حرف می زنی وسطش یهویی نفس بلند می گیری"

گفتم اره نفسم کم میاد یعنی حجم ریه کمه

گفت تو ورزش هم مشکل داری؟ اصلا ورزش می کنی

گفتم نمی دونم من فقط می دوو ه ام و پیاده روی می کنم اما حجم کم ریه رو که شوخی میگم مبنا علمی که نداره

گفت من بین حرفام اروم نفس هم میگیرم اما تو مثل یکی دیگه از هم گروهیام بلند نفس میگیری البته نمیشه گفت عیبه

گفتم به هر حال تو خوب حرف زدن عیبه.اما خودم باید اینو دنبال کنم چرا این طوری هستم باید روی نفسم بیشتر کار کنم

امروز برای خودم هی بلند آآآآآ میگم و سعی می کنم اروم بینش نفسم بگیرم

خوب چون حرف زدنم برای اطرافیانم عادی شدنه تا حالا به این نکته توجه نکرده بودم

یکی دیگه ام گفت

" درسته من و شما الان تنها بودیم فردا سعی کن بلند تر حرف بزنی و همون طوری که بهت گفتم به خودت اعتماد کامل داشته باش و سعی کن به شنونده ات القا کنی تو به چیزی که داری میگی اطمینان کامل داری"

مطمئننا من خیلی تو این  مشکل ندارم ولی خوب به ذهن اون اومد دیگه

بعد بهم گفت که از حرفام که ناراحت نمیشی

گفتم نه بابا

گفت می خوام بهت بگم گاهی هم انتقادتو یه جوری به استاد میگی که انگار اون مقصره

من چیزی نگفتم فقط خندیدم

بعد با هم اومدیم بریم سلف

گفت فیلم آموزشی!!! خیلی دانلود می کنه گفتم فلش میارم از یو تیو پ فیلم اموزشی میگیری به منم بدی

گفت شاید شما دوست نداشته باشی منم پر رو پر رو بهش گفتم برای تقویت زبانم که خوبه

تو راه، بهشتشو بهم نشون داد گفت مسخره نکن ولی من صدای درختا رو می شنوم

اون موقع نخندیدم گفتم چرا احساس می کنی باید بخندم خوب جالبه دیگه

گفت به دخترا میشه گفت ولی به پسرا که بگی میگن دیونه ای من صدای افتادن برگ درختا رو هم می شنوم

آخـــــــــــــه چه روح لطیفی

منم بهش گفتم عاشق درخت های خزون شده ام به خصوص خزان چنار که منو یاد افرا می اندازه

بهم گفت گاهی خیلی تند میری مواظب حرف زدنت باش می دوونم همیشه یه چند درجه بیشتر از من محافظ کار بوده

من سکوت کردم

به هر حال بعد ازش تشکر کردم برای وقتی که گذاشت و توصیه های خوبش

 

بقیه اش رو خودم باید اروم اروم روی خودم کار کنم

 

سربلندی ایران و ایرانی

دوباره این امروز بهم گفت خیلی خووبه ادم بتوونه با دید نقد نسبت به علایقش و شهرش نگاه کنه

تو دانشگاه دسته های عزا داری من نمی دوونم کیا هستن ولی اولین بار هست که دانشگاه همچین چیزی می بینم

چند تا جا هم ایستگاه گذاشتن چایی میدن

یه جا منم رفتم چایی بخورم بهوویی یه پسر مزه ترواش کرد

به دختر میگه اون شراره های اتیش رو بکن تو دخترا که بهش خندیدن

بعد یهوویی گفت اخه اینجا من دیگه نمی توونم چیزی نگم مکان مذهبی هست

داشت ادا در می اورد برای جلب توجه

من فقط بهش گفتم خیلی بانمکی

 

کنفرانس درس سازمانها

دروووووود

الان داغوونه حسم

یعنی استاد یه جوری بزرگوارانه برخورد کرد

که من فقط گفتم استاد متاسفم امیدوارم در هنگام نوشتن مقاله درست عمل کنم 

من اعتراف می کنم به عنوان یه مترجم گند زدم انتظارات رو براورده نکردم ولی توقع خورد شدن جلوی همه رو هم نداشتم

حتی وقتی رو راست منابعمو گفتم استاد گفت منابعت اصلا مناسب نیست

اشکال نداره چوب استاد ادمو مرد بار میارهه

درسته الان خیلی ناراحتم ولی سعی در جبرانش خواهم داشت

قول میدم دیگه تکرارش نکنم

واای مرادی رو بگم

اول که اومدم ازم میپرسه داری میری اصفهان گفتم اره

گفت هیات دارید؟ گفتم نه میرم خونه آقای علوی خیابونه ابشار

استادم اونجان میریم اونجا

گفت هم تاسوعا و عاشورا  رو گفتم اره

یهوویی یکی از هم گروهیام میگه شما هیات میرید

روت اثر هم داره. گفتم نه. نمی دوونم چرا براش توضیح دادم اونجا نهج ابلاغه رو میگن

کلا نشون داد با حرفش ادم کژ فهمی هست عقیده هر کسی به خودش ربط داره

مرادی گفت بلیت گیر نیاورده ناچار بموونه

بعد بهم کمک کرد و برام سیم رابط آورد

بعد ارائه ام بهم گفت چرا یهوویی اینقدر راحت شکست و بپذیرفتی ( نقل به مضمون)

گفت اگه یه جایی رو هم کار نکردی نباید بذاری بقیه بدونن

راست میگه من راحت گفتم روی این بخش کار نکردم اره دیگه روراستی جواب نمی ده

باهام وایساد حرف زد

گفت مثل من سرعت فکرت بالاست من متوجه میشم داری به یه چیزی فکر میکنی چند تا چیز میاد تو ذهنت و میگی

نباید این کار رو بکنی

تند هم حرف می زنی و حرفاتو کامل نمی کنی

واقعا حرفشو پذیرفتم

سعی کرد راحت بهم بگه

گفتم ممنون که به عنوان همشهری هوامو داشتی برای اولین بار

گفت من همیشه هواتو داشتم اگه ترم یک هم یکم تنش داشتیم برای خودت بود بهت هم گفتم باید اینجا یه جور دیگه رفتار کنی

ایجا ادما show off هستند بر عکس اصفهانی ها

من یه دوست اصفهانی دارم بعد یکسال فهمیدم سنتور هم میزنه حالا این ادما اینجایه جوری خودشونو بهت نشون میدن فکر می کنی چی هستن و چقدر دوره رفتن بعد می بینی هیچی نیستن

من چون معلم زبانم اوا ها رو توجه می کنم تفاوت لهجه های اصفهانی الان با اینجا روی اواست

باید روی speaking خودت کار کنی لازم نیست همون اول همه پیشینه ات رو بدونن

صداتو ضبط کن و سعی کن بشنوی

چون ادم پر انرژی هستی تند و سریع میخوای بگی و نفس می زنی وسطش

سعی کن روی اینا کار کنی

حرفش به دلم نشست گفت دوست داری ارائه بعدیتو بیا پیشم بگو تا بهت ایراداتتو بگم

گفت من اینا رو میدوونم چون معلم بودم

گفتم باشه قرار شد بعد کلاس روز دوشنبه براش ارائه بدم اگه روی نکاتی که گفته بود کار نکرده باشم تنبیه ام کنه

تنبیه ام مهمون کردنش به پیتزا باشه

از نحوی رفتار دخترا هم برام گفت

گفت خصوصی شد ولی این حرفا که با هم نداریم

گفت ناراحت که نشدی؟ گفتم نه بابا

همون موقع بهش گفتم سپاس که توجه کردی و گفتی

خوب چه ایرادی داره ادم عیباشو بر طرف می کنه دیگه

گفت اون موقع که با حسنی برخورد داشتی پیش خودم گفتم باید سفت و سختتر بهت میگفتم این طوری نباش

منظورشو اون موقع متوجه شدم و خندیدم الان یادم نمی یاااد

کلا تجربه خووبی بود

درسته برای من که ۰و ۱ هستم این یعنی شکست

ولی باید یاد بگیرم امروز برام خاکستری بود نه سیاه

باید سعی کنم نقاط ضعفمو بپوشونم زندگی یعنی همین

وای تا ظهر خیلی خسته بودم از کل این دو سه روز ولی  ۴۵دقیقه  ظهر خوابیدم دسته کم خسته نبودم تونستم اعصابمو کنترل کنم

 

سربلندی ایران و ایرانی

وای یه حرف جالب هم زد مرادی گفت تعصب را باید بذاری کنار

 

خودکشی احساسی- مرگ احساس

ادامه نوشته